
سفر به زمان | تاکسینویسی
شانه بالا انداختم و نگاهم را از شیشهی مرطوب تاکسی، به سرک دوختم. باران بر زمین رگبار میزد. قطرهها روی شیشهی تاکسی میلغزیدند و با کوبیدن بر سینهی زرهپوشِ زمین، نیمنیزهای به هوا میپریدند. برخلاف همیشه، صدای باران هم آرام نبود و به هیچ ملودی دلنشینی شباهت نداشت؛ انگار گیتار الکتریکیای بود که میان بوقها و همهمهی شهر، راک مینواخت. با تکانی که از سوی آرنج مادر وارد شد، از شیشهی پهلویم چشم گرفتم. نوک انگشتش را روی شیشه کشید و دایرهای از بخار را پاک کرد: «اینجا کوچهی تنورفروشی است. از سابق اینجا تنور میساختند.» ... ادامه مطلب

