Gandominدیدن مطالب

Avatar for Gandomin

جایی برای دیدن افغانستان از زاویهٔ تجربه‌های شخصی و اجتماعی؛ رسانه‌ای برای تبدیل زیستن به روایت و آگاهی جمعی.

PH 18 1200x500

مرور بر کتاب «لعنت به داستایوسکی»؛ رسالتِ انسان‌محور

آیا می‌شود با قتل یک موجود پلید، جامعه را تغییر داد؟ «لعنت به داستایوسکی»، روایت پسری ا‌ست به نام «رسول» که عاشق دختری به نام «سوفیا» می‌شود و به‌طور خیلی پیچیده، همچون «راسکولینکف»، شخصیت اصلی رمان «جنایت و مکافات»٬ دست به قتل پیرزن رباخوار می‌زند. یا هم می‌شود گفت رسول، راسکولینکفی‌ است نه در «پترزبورگ»، بلکه در کوچه‌های ویران و جنگ‌زدهٔ «کابل»؛ اما برخلاف راسکولینکف، رسول با جامعه‌ای روبه‌رو می‌شود که درگیر جنگ و بی‌عدالتی‌ است، بنابراین جنایتش بی‌پاسخ می‌ماند. ... ادامه مطلب
PH 17 1200x500

مواجهه با فیلم «شیرین»

فکر کنم هر قدر در مورد جهان کیارستمی حرف بزنم، کم است. جهان او آن‌قدر زیبا بوده که آن زیبایی بسیار روح‌نوازش در فیلم‌هایش نیز سرایت کرده‌. هر بار که یک اثر جدید او را می‌بینم، دلم می‌خواهد که آن فیلم را در صدر لیست فیلم‌های مورد علاقه‌ام قرار بدهم. این بشر، فوق‌العاده بوده است. ... ادامه مطلب
Ph 16 1200x500

«ما تمامش می‌کنیم»

«لی‌لی»، شخصیت اصلی و راوی داستان، از همان ابتدا با تصویری که از رابطهٔ پدر و مادرش در ذهن داشت، الگویی نامرئی برای خود ساخت. او خشونت پدرش و زخم‌های مادرش را به‌خاطر سپرده بود و در اعماق وجودش قسم خورده بود که هرگز چنین سرنوشتی را تکرار نکند. پس «رایل» را انتخاب کرد؛ مردی که درست در نقطهٔ مقابل پدرش ایستاده بود. اما افسوس که گاهی ذهن آن‌قدر از چیزی می‌گریزد که ناخواسته به چنگالش می‌افتد. شاید آن‌قدر این تصویر از مادرِ مظلوم را در ذهنش پرورانده بود که در نهایت، خودش در همان قاب نشست و رایل شد همان خشمی که تمام عمر از آن فرار می‌کرد. تقدیر تلخی است وقتی می‌بینی تبدیل شده‌ای به همان چیزی که از آن می‌ترسیدی. اما لی‌لی، برخلاف مادرش، تصمیم درست را گرفت؛ اما برای خودش نه، برای دختر معصومش که نباید شاهد تکرار تاریخ باشد. او چرخه را شکست تا دخترش سرنوشتی شبیه کودکی خودش پیدا نکند. این شجاعتی است که همه از آن دم می‌زنند، اما کمتر کسی در عمل، در میان عشق و ترس و وابسته‌گی، می‌تواند به آن جامهٔ عمل بپوشاند. ... ادامه مطلب
Ph 15 1200x500

انقلاب | داستان کوتاه

شاید عشق همان حس عجیبی است که در آن قلب‌های‌مان را به‌هم می‌بازیم؛ بی‌قرار می‌شویم. دل‌جان شبیه آفتابی بود که بر زنده‌گی خاموش صادق تابیده بود و او را به این باور رسانده بود که گاهی، یک نفر می‌تواند به اندازهٔ هزار نفر ارزش داشته باشد. صادق دستش را گرفت و بوسید و دل‌جان با لبخند گفت خدا هم به عشق‌شان لبیک گفته است و صادق آرام پاسخ داد که شکرگزار بودن اوست، و آن شب، آغاز عشقی شد که گمان می‌کردند بی‌پایان است. ... ادامه مطلب