
برنامۀ ادبیات جهان
جورج اورول عزیز سلام!
امیدوارم حال تان خوب باشد.
چند روز پیش رمان «۱۹۸۴»ات را خواندم و تمام کردم. داشتم با خودم فکر می کردم؛ وقتی رمان ۱۹۸۴ را می نوشتی؛ آیا تصور میکردی روزی در این گوشهای از جهان، دختری کتابت را بخواند و با عمق وجود احساس کند، که در حالی خواندن یک رمان تخیلی نه، بلکه در حال خواندن شرح زندگی خودش است؟
من دختری هستم از افغانستان؛ از سر زمینی که برای دخترانش، این روزها چیزی غیر از درد و رنج ندارد. از جایی که این روز ها بیش تر از هر زمان دیگری، مرا به یاد دنیای تاریک رمان تو میاندازد.
آقای اورول! تو از جهانی نوشتی که در آن حقیقت قربانی قدرت میشود، آزادی اندیشه محدود میگردد، احساسات نا دیده گرفته میشوند و انسان ها بیشتر از آنکه فرصت زندگی کردن داشته باشد؛ باید یاد بیگرد چگونه سکوت کند و چگونه خواسته های شان را نادیده بیگرند.
اما من در افغانستان زندگی می کنم؛ جایی که برای بسیاری از دختران، رفتن به مکتب به آرزوی دور و حتی دست نیافتنی مبدل شده است. من جایی زندگی میکنم که کتاب و کتابچه هنوز در شهر و بازار دیده میشوند؛ اما آموزش برای ما دختران قدغن شده است. آری! اینجا، جایی است که دختران نمیتوانند رویا ببافند. نمیتوانیم به اهداف مان برسیم.
میدانی! فرق بین رمان تو و زندگی ما در چیست؟ تو فقط نوشتی ولی من زندگی کردم، رمان تو شخصیتهای محدودی داشتند بنام وینستون، جولیا و …، ولی اینجا میلیون ها دختر، همچون شخصیتهای بیشمار این روزگار سیاه، هستند. در نوشتهی تو فقط آزادیای اندیشه جرم محسوب میشد، اما اینجا داشتن آموزش و رویا داشتن برای ما دختران جرم است. تو در رمانت از جامعهای نوشتی که در آن “برادر بزرگ” همه چیز را زیر نظر دارد اما من در جامعه ای زندگی می کنم که گاهی حتی رویا ها نیز باید پنهان شوند. تو از کنترل افکار نوشتی و من از نسلی هستم که برای حفظ افکارش و از دست ندادن رویا هایش باید سکوت کند.
تلخ تر از همه این است که در رمان تو شخصیتها در جستجوی آزادی هستند؛ گر چند هرز گاهی جاسوس های برادر بزرگ راحت شان نمی گذارند، ول در سر زمین من؛ دخترانی هستند که هنوز فرصت داشتن حق آموزش و ساختن آیندهی خود و حتی بیرون رفتن را نیافته اند.
جورج عزیز! بنظر میرسد هدف تو از نوشتن رمان ۱۹۸۴، هشداری به جهان و جهانیان در مورد رژیمهای تمامیتخواه و دیکتاتور بوده است. اما این رمان، برای من بیشتر شبیه آیینهای است که واقعیت های افغانستان را در آن مشاهده می کنم.
اورول عزیز! سپاس گزارم از آنچه که در ۱۹۸۴ نوشتهایی. این رمان باعث شد واقعیتهای اطرافم را بهتر درک کنم و حقیقتهای تلخی که بی صدا بر من و ملیونها زن دیگر میرفت، بهتر درک کنم.
میدانم این نامه بدست شما اریک آرتور بلر یا همان جورج ارول مشهور، نخواهد رسید. بجای شما، شاید این نامه را شماری از همنسلانم و هموطنان خودم بخوانند. میخواهم یادآور شوم که مادامی که نوشتن و خواندن باشد، امید نیز زنده خواهند بود و انتظار روزگار بهتری را خواهد کشید. نوشتن این نامه و نوشتههای ما، خواندن این نامه و کتابهای که طی این سالهای سیاه میخوانیم، همان امیدی است که انتظار سالهای خوب را میکشد.
با تقدیم احترام،
از طرف دختری از دختران افغانستان که قربانی جهل هموطنان شان میشوند. ما هنوز رویای آزادی در سر داریم.


دیدگاه وجود ندارد