
پس از گذشت پنج سال، امروز در جایی ایستادهام که پنج سال پیش همانجا بودم؛ همان محله، همان خانه و همان اتاقی که بهیکباره در تاریخ ۱۵ آگست، از یک اتاق معمولی به زندانی برای رؤیاهایم تبدیل شد. عجیب است که گاهی مکانها تغییر نمیکنند، اما معنایشان برای همیشه برای ما تغییر میکند.
این بدان معنا نیست که پس از پنج سال، فقط پنج سال از عمرم کاسته شد و تمام! بعضی اتفاقات از عمر انسان کم نمیکنند؛ زندگی را به «قبل از آن» و «بعد از آن» تقسیم میکنند. همانطور که جمله تمام میشود و نقطهی پایان میگذاریم و جملهی زیباتر، دقیقتر و عمیقتر دیگری را از نو شروع میکنیم، زندگی برای من نیز همینگونه رقم خورد؛ یا شاید هم برای ما. با این تفاوت که آن نقطه، یک نقطهی ساده در پایان یک سطر نبود. حجیم بود و سایهای حجیمتر از خودش داشت؛ ثقیل بود و سایهای سنگینتر از خودش. مانند یک شهابسنگ از هفت آسمان فرود آمد، نه فقط برای پایان سطر نوشتهشده، بلکه برای پایان تمام مسیرهایی که فکر میکردیم باید برویم… برویم… برویم و برسیم.
آنروز فقط مسیر من تغییر نکرد، جغرافیایی به نام افغانستان زیر سایهی این تحول سراسیمه شد. زن، مرد، پیر، جوان، خُرد و بزرگ، زندگیشان رنگ دیگری به خود گرفت؛ رنگی از ترس، اضطراب، پریشانی، ناامیدی و سرگردانی.
مطمئنم هیچکدام از ما آن روزها را فراموش نمیکنیم، حتی اگر یاد گرفته باشیم چگونه با خاطرهی تلخ و ناخوشایند آن روزها زندگی کنیم.
امروز در این نوشته نمیخواهم سرِ آن زخمهایی را که شاید هنوز خوب نشدهاند، باز کنم. میدانم اگر امروز بسیاری از قلبها و زخمهایی که با وجود التیام یافتن، دوباره باز شوند، حتی خونریزی خواهند کرد…
قصد دارم از شروع دوباره بنویسم؛ در این روزی که همه پیامهای غمانگیز نشر میکنند، دوست دارم نوشتهام تصویری باشد که بازتابِ جوانهزدن و برخاستن از دلِ تاریکی داشته باشد.
دنیا باید به یاد داشته باشد؛ تا زمانی که زن افغانستانی خودش نقطهی پایان نگذارد، احدی قادر نیست برای او تصمیم بگیرد و بهجای او نقطهی پایان بگذارد.
پیش از ادامهدادن، زن گفتنم به این معنا نیست که بگویم مردان از این تحول خوشحال بودند یا هیچ تأثیری بر زندگی، افکار و آیندهی آنان نداشت. سایهی این تاریکی بر زندگی بسیاری از مردان نیز افتاد؛ آنان هم نگران شدند، چیزهایی را از دست دادند و با دشواریهای این سالها دستوپنجه نرم کردند. اما فشار اصلی و محدودیت اصلی بر زنان اعمال شد؛ تاریخ این را ثبت کرده است و نمیتوان آن را نادیده گرفت. شاید به همین دلیل است که وقتی از این سالها حرف میزنم، ناگزیر بیشتر از دخترانی یاد میکنم که درهای بسیاری در زندگی به رویشان بسته شد؛ دخترانی که فروخته شدند، شکنجه شدند، مجبور به ازدواج شدند و رؤیاهایشان پیش از آنکه فرصت جوانهزدن پیدا کند، زیر بار اجبار دفن شد.
گاهی سنگینی این دردها آنقدر من را در خود میفشارد و قلبم را خون میکند که برای خودم نیز قابل تحمل نیست. از خودم میپرسم: خودم چطور؟ مگر ممکن است در این گرداب ایستاده باشم و هیچ چیزی از آن به من نرسیده باشد و سهم من نشده باشد؟ در حقیقت، هیچکدام از ما بیرون از این گرداب نبودیم و نیستیم. فقط شاید شکل دردهایمان متفاوت بود، اما سایهی این سالها بر زندگی همهی ما افتاده است.
در این مدت بعضی زخمها، نه با اتفاقات بزرگ، بلکه با یک جمله، یک نیشخند یا یک نگاه تحقیرآمیز ساخته شدند. خوب به یاد دارم، روزی برایم خواستگاری آمد و پس از نه گفتن، من را چنان دید که گویی دختر تاریخ انقضا دارد؛ گفت اگر ازدواج نکنم و «پشت بختم» نروم، روزی چملک میشوم و زمان از من میگذرد. این حرف برایم غیرقابل تحمل بود. آمدم و موضوع را برای یکی از نزدیکترین دوستانم تعریف کردم؛ کسی که با وجود سواد و آگاهی بسیار، بهجای آنکه از چنین نگاهی متعجب شود، به گفتهی آن زن مُهر تأیید کوبید و برایم مثال روزنامههای جاپان را زد؛ اینکه صبحها طرفدار دارد و قیمتش بالاست، اما شامهنگام کهنه میشوند و دیگر کسی حاضر نیست با همان قیمت آنها را بخرد.
دهنم باز مانده بود. من و جایگاه انسانیام چطور به این سادگی به یک تکه کاغذ تشبیه شدم که صبح ارزش دارد و شام دیگر کسی حاضر نیست آن را بخرد؟ چه عجب جامعه و چه عجب افکاری که برای دختر تاریخ انقضا ساختهاند، اما برای انسان بودنش هیچ معیاری ندارند؟ چرا وقتی یک دختر میخواهد برای زندگی خودش تصمیم بگیرد، ناگهان همه حق پیدا میکنند دربارهاش نظر بدهند؟ چرا سن ازدواج و قضاوت مردم گاهی مهمتر از دانش، توانایی، شخصیت و خواستهی او میشود؟ و چرا این ساعتِ بهاصطلاح «بخت»، فقط برای دخترها تُندتر کار میکند؟
همین پرسشهاست که من را به فکر کردن واداشت.
شاید بخشی از چیزی که امروز بر سر ما آمده، فقط محصول یک تحول سیاسی نباشد؛ شاید ریشههایی هم در همان افکاری داشته باشد که سالها در خانه و جامعه تکرار کردهایم، بیآنکه از خود بپرسیم واقعاً درست هستند یا نه. افکاری که دختر را گاهی نه یک انسان مستقل، بلکه چیزی میبینند که باید برایش تصمیم گرفت؛ چه بخواند، چه بپوشد، چه زمانی ازدواج کند، کجا برود و حتی تا کجا حق رؤیا دیدن داشته باشد. من نمیخواهم تمام جامعه را با یک حکم قضاوت کنم، اما نمیتوانم از پرسیدن هم دست بکشم: چرا باید ارزش یک انسان را با معیارهایی سنجید که برای خودش انتخاب نکرده است؟
در میان همین پرسشها و زخمها، در سکوت، با امید به فردایی روشنتر از امروز، شروع کردیم به مبارزه؛ و سلاح ما در این مبارزه چیزی جز امید نبود. من برای امید جملهای دارم: امید ریشهای پنهان در ژرفای دل است که در تاریکترین لحظات چون نوری نجاتبخش میدرخشد. با همین امید بود که دریچههای آموزشی تازهای برای خودمان ساختیم؛ در حلقههای کوچکتر، در صنفهای کوچکتر، در همایشهای کوچکتر، در برنامههای کوچکتر و در وبینارهای کوچکتر. شاید این فضاها جای راهروهای دانشکده، فضای پُر از همهمهی صنفهای حضوری و محوطهی دانشگاه را نگرفتند، اما مانند مادری دوم، آغوش بزرگ خود را برای ما باز کردند؛ فضایی که خالی از چالش نبود، اما جایگزین خوبی بود برای کنار هم ماندن و تداوم زندگی در زیر سایهی آن شهابسنگ.
ما از راههای دور، با دلهای نزدیک، کنار هم جمع شدیم؛ با هم ساختیم، گاهی گریه کردیم، گاهی خندیدیم و ادامه دادیم. گاهی یکی خسته بود و دیگری امید را برایش زنده نگه میداشت؛ گاهی یکی از ادامهدادن میترسید و دیگری دستش را میگرفت. فاصلهها زیاد بود، اما میان ما چیزی وجود داشت که فاصله نمیشناخت: انگیزه به دانستن و ادامهدادن.
برای من، در میان تمام این راهها، کتاب جای دیگری داشت. هرچه بیشتر خواندم، بیشتر فهمیدم که کتاب فقط چندصد صفحه کاغذ نیست؛ گاهی آینهایست که بخشی از خودت را در آن میبینی، گاهی پنجرهایست به جهانی که هنوز تجربهاش نکردهای و گاهی دستیست که از میان تاریکی بیرون میآید و آرام میگوید: «تو تنها نیستی.» من در کتابها فقط نویسندهها و داستانها را پیدا نکردم؛ کمکم خودم را پیدا کردم. فهمیدم دانستن فقط جمعکردن معلومات نیست؛ دانستن گاهی راهیست برای شناختن خود، برای فهمیدن اینکه چه میخواهی، چه نمیخواهی و برای چه چیزی حاضر نیستی خودت را از دست بدهی؛ با همان باور همیشگی من: اصیل ماندن و با اصالت زندگی کردن.
شاید همین پیدا کردنِ خود بود که من را از یک «من» کوچک به یک «ما» رساند. آنچه ابتدا علاقهای به کتاب و دانستن بود، کمکم شکل یک مجموعه گرفت؛ جمعی از آدمهایی که میخواستند بخوانند، بفهمند، گفتوگو کنند و در میان این همه خاموشی، صدای فکر کردن را زنده نگه دارند. انجمن مطالعاتی «خردورزان خراسان» برای من فقط یک انجمن نیست؛ بخشی از همان راهیست که از دل تاریکی پیدا کردم؛ مجموعهای که شاید از یک علاقه شروع شد، اما در ادامه به خانهای برای کتاب، گفتوگو، آگاهی و رشد تبدیل شد؛ جایی که کتاب بهانهای شد برای کنار هم آمدن و دانستن، بهانهای برای دوباره ساختن خودمان.
امروز که به گذشته نگاه میکنم، میبینم ما نتوانستیم همهی درهای بسته را باز کنیم، اما یاد گرفتیم درهای تازهای بسازیم. نتوانستیم گذشته را تغییر دهیم، اما توانستیم اجازه ندهیم گذشته، تمام آیندهمان را بنویسد. شاید نتوانستیم آنچه را از ما گرفته شد، به همان شکل برگردانیم، اما چیزهایی ساختیم که پیش از آن وجود نداشت.
من امروز از شروع دوباره مینویسم؛ از آموزش، از کتاب، از زن افغانستان و از نسلی که شاید مسیرش را به اجبار از نو ساخت، اما نگذاشت قلمش را از دستش بگیرند. مینویسم تا یادمان نرود که برای تغییر یک جامعه، فقط کافی نیست درهای یک دانشگاه باز شود؛ باید ذهنهایی هم باز شوند. باید دختر را انسان دید؛ انسانی با اراده، انتخاب، استعداد، ترس، امید و حقِ ساختن آیندهی خودش.
پنج سال پیش، در همین اتاق، یک نقطه گذاشته شد. اما امروز که به گذشته نگاه میکنم، میفهمم آن نقطه پایان نبود؛ فقط مکثی طولانی بود پیش از آنکه دوباره بنویسیم. من امروز نقطه نمیگذارم؛ ویرگول میگذارم. چون هنوز کتابهای نخوانده داریم، حرفهای نگفته داریم، راههای نرفته داریم و دخترانی که باید خودشان را پیدا کنند.
اگر روزی از من بپرسند در این مدت پنج سال چه چیزی برایت یادگار ماند، خواهم گفت:
زخمهایم؛ زخمهایی که من را شکست ندادند، بلکه مرا به سوی خودم برگرداندند.
کتابهایم؛ کتابهایی که من را از خودم دور نکردند، بلکه خودم را به من نشان دادند.
آموزش؛ که فقط فهم، خرد و دانش نبود، بلکه جرئتِ دوباره ساختن بود.
و آدمهایی که در این مسیر کنارم جمع شدند و به من فهماندند که حتی در تاریکترین فصلها هم میتوان چراغی روشن کرد.
از امروز به بعد، ۱۵ آگست برای من دیگر فقط یادآور چیزی نیست که از ما گرفته شد؛ بلکه یادآور چیزیست که با وجود همهی فشارها، نتوانستند از ما بگیرند: عشق، امید، انگیزه و تلاش برای دوباره ساختن. و اگر آن روز کسی فکر میکرد با گذاشتن یک نقطه میتواند جملهی زندگی ما را تمام کند، امروز من فقط یک چیز برای گفتن دارم: جمله هنوز تمام نشده است.
و راه ادامه دارد…
۱۵ اگست
پانزدهم آگست؛ ممکن نیست افغانستانی باشی و این تاریخ تو را به پنج سال پیش نبرد. بله، پنج سال گذشت؛ آن سالهایی که نه اندوههایش به فراموشی سپرده شد و نه جوانههایی که در دلِ همین اندوه روییدند. ۱۵ آگست روزی است که تاریخ ورق خورد و در تقویم زندگی ما افغانستانیها به حادثهای شگفت و ناباور بدل شد؛ خاطرهای جانکاه که محال است به باد فراموشی بسپاریم. هر سال با رسیدن این روز، همان جامهٔ اندوه دوباره بر تنِ ذهنمان کشیده میشود و حادثهها سریع از برابر دیدگانمان میگذرند. نمیتوان آن رؤیاهای رفته را از یاد برد که معلوم نیست کِی بازگردند و در کجای این مسیرِ سرگردان در انتظارند.
۱۵ آگست نمادِ تاریخِ اشکآلودی به نام افغانستان است که در آن روز زن و مرد، دختر و کودک، امید را در زندگی گم کردند، مسیرِ نیمهکاره را از نو آغاز کردند و دستاوردهای اندکشان را شبیهٔ نقطهای سیاه بر کاغذ سپید روزگار دیدند.
اگر بخواهم روایتهای این پنج سال را از آغاز مرور کنم، واژهها دیگر برایم جمله نمیسازند. دلِ ناآرام، مرا به سرآغاز دختری میبرد که نوجوانی بیش نبود؛ در سنی که باید با رؤیاهایش جوانی میکرد، بیدغدغه میخندید و میرقصید. همان دختری که از آن روزگار هزار سقوطِ رؤیا برایش مانده و چند تار موی سپید که نشانِ دلی زودپیر شده است. قلم خجل میشود و دردها به پاس حقیقتها زانوی غم بغل میکنند.
از زخمهایی که درمانشان کردهاند نمیگویم؛ نمینویسم. از مسیر سفری مینویسم که در طول این پنج سال مرا در ناکجاآبادی ساخت و به خودِ پختهترم رساند. من توانستم نوجوانی را جوانی کنم و در کنار همین جوانی آموختم که آغازِ تاریخِ سیاه، پایانِ راه نیست. در مسیر، خارها و دردهای بسیار جوانه میزنند، اما باید هنر به خرج داد؛ در برابر هر ناعدالتی برای خود عدالتی ساخت، راهی ساخت و مسیری دیگر جُست.
حالا که به منِ امروز مینگرم، نمیتوانم او را با منِ دیروز یا حتی منِ فردا در یک کفهٔ ترازو بگذارم. این «منِ» پنجساله از هر تندبادی استوارتر است؛ راه صبر را برگزیده، از قضاوت و تأیید دیگران گذشته و بیهیچ هراسی برای دل خود میجنگد. در میان جنگلی از جهل، روشنی را پیشه کرده است. در میانِ همهٔ نشدنها، خود را از دست ندادم.
آنجا که همه مُهر سکوت بر لبهایم زدند، من در خفا نوشتم. آنجا که اجازهٔ اظهار نبود، سطرها پُر شدند و خاکستر شدند و از پسِ آن، دختری قویتر و پختهتر قدم به هستی گذاشت.
امروز پنج سال گذشته است. هنوز در گوشهای از دلم حسی زندگی میکند که شاید به بودنش عادت کردهام و بیشتر روزها خاموش است و بعضی روزها، چون آتش زیر خاکستر، دوباره شعله میکشد. امروز روشن شده است؛ راه تلاش و خواندن را پیش گرفته است. از گوشهٔ کتابهایم برای خود مکتب ساختم و دانشگاه؛ با گریههای سر سجاده، ادامهٔ مسیر را از خدا خواستم و خود آن را ساختم.
شاید همهٔ آرزوها برآورده نشد و بسیاری از آنچه رؤیا بود هرگز به واقعیت نپیوست؛ اما بزرگترین پیروزی این است که امروز اگر به گذشته بنگرم، آن دختر ضعیف را نمیبینم که زیر بارِ حرفها مُردهای متحرک شده باشد.
با این همه، آیا میتوان ۱۵ آگست را فراموش کرد؟ چگونه میتوان روزی را که با چنان خطِ پررنگی در تقویم زندگی حک شده از یاد برد؟ نه، هرگز. محال است آن روزهای آکنده از تجربه و گریه را به فراموشی بسپاریم که گاهی شکست خوردیم، گاهی خندیدیم و گاهی گمان بردیم دیگر توانِ ادامه نیست. اما صبحِ دیگری آمد و ما با ارادهای راسخ و امیدی تازه ادامه دادیم.
در امتداد همین سفرِ ناپایدار، چیزی در من زاده شد؛ دختری مقاومتر، آگاهتر و محکمتر. قلبم گرفت، اما قلمم را گرفتم. راهها بسته شدند، اما کتابهایم را محکمتر باز کردم. خسته شدم، اما پشتِ خودم ایستادم. گریه کردم، اما دوباره نوشتم و ادامه دادیم.
پس برای ۱۵ آگست نقطه نمیگذارم؛ مکث نمیکنم؛ ادامه میدهم. چون هنوز کتابهایی برای خواندن دارم، سخنهایی برای گفتن، راههایی برای ساختن و رؤیاهایی که باید دوباره جوانه بزنند و تسلیم نشوند.
و من، با تمام آنچه در این پنج سال از سر گذراندهام، هنوز ادامه دارم. شاید نه با آن شتاب و نیرویی که روزی در دل میخواستم، اما به راهی که امروز خودم انتخاب کردهام. ادامه میدهم و روزی به انتهای سفر خواهم رسید.


دیدگاه وجود ندارد