طراحی عکس توسط Google Gemini (AI)

طراحی عکس توسط Google Gemini (AI)


Woman Profile
حسنا شریفی
نویسنده

چند سال قبل، در یکی از روز‌های آخر خزان و قبل از ظهر، آسمان چنان زیر ابرهای خاکستری پنهان شده بود که دیگر رنگ آبی‌اش به چشم نمی‌آمد. باد سردی می‌وزید و باعث می‌شد شاخه‌های درختان به صورتی ناموزون و شدید تکان بخورند. خورشید دیده نمی‌شد. شدت سرما و کم بودن تعداد پرندگان در آسمان، نشانی از رسیدن زمستان بود و آخرین برگ‌های زرد و خشکیده، خزان را بدرقه می‌کردند.

من و مادرم سرگرم پختن بولانیِ تندوری بودیم. کمکش می‌کردم؛ بولانی را روی تخته می‌آوردم و مادرم با مهارت خاصی آن را در تندور می‌چسباند. این کار را از مادربزرگم یاد گرفته بود. کنجکاو بودم بدانم چطور خمیر به دیواری که با آتش داغ شده می‌چسبد. از مادرم پرسیدم. گفت: «وقتی پشت بولانی ره آب بزنی می‌چسپه و اگر تندور خوب داغ نشده باشه، خراب میشه.» مادرم از طرز پختن آن بیشتر گفت و دو سه باری یادآوری کرد که باید جاکت سرمه‌ای‌ام را بپوشم، اما من ترجیح می‌دادم بدنم از سردی به لرزه بیفتد.

حین کار، گاهی نگاهم به چنار‌ها می‌افتاد؛ درخت‌هایی که عمرشان بیشتر از عمر من بود. با خود فکر می‌کردم این چنارها چند طوفان را پشت سر گذاشته‌اند، چند بار رعد و برق‌های وحشتناک را دیده‌اند و چطور این‌همه سال تاب آورده‌اند. از همان زمان دلم می‌خواست درخت باشم؛ همان‌قدر محکم و صبور. دوست داشتم تنها کارم تماشای آسمان باشد، پرند‌گان بر شاخه‌هایم لانه بسازند، باران روی سرم ببارد و در طوفان‌ها قوی بمانم. همان‌طور که به آن‌ها نگاه می‌کردم، توجه‌ام بیشتر به شکوه و عظمت طبیعت جلب می‌شد و حسم اوج می‌گرفت.

یادم آمد قوطی اسپند را کنار تندور بگذارم تا وقتی کار مادرم تمام شد، دود کنم. به اطراف نگاه کردم. کم‌کم از دودکش‌های خانه‌های همسایه‌ها دود بالا می‌رفت؛ یک همسایه روبرو و یکی دورتر که نمی‌توانستم بفهمم خانه‌ی کیست. در آن لحظاتی که توجه‌ام به دود‌ها بود، صدا‌های پراکنده‌ای در گوشم پیچید که درست نمی‌شد تشخیص داد، اما از زن‌های همسایه‌ی عقبی می‌آمد. متوجه حرف‌هایشان نشدم. چند لحظه بعد سکوت کردند و بی‌خیال شدم.

خانه‌ها آهسته‌آهسته گرم می‌شدند و مردم در آن روز‌گار کوشش می‌کردند دل‌های‌شان را هم گرم نگه‌ دارند؛ به زندگی، به آینده و به تقدیر.

اما همیشه این کوشش‌ها کافی نبود. آن سال‌ها، سال‌های سنگینی بود. ترس مثل سایه به جان مردم افتاده بود و از آن روزگار زخم‌هایی دارند که هرگز خوب نمی‌شوند، بلکه عمیق‌تر و آزاردهنده‌تر می‌شوند. می‌گفتند گذشت زمان باعث می‌شود درد‌ها درمان شوند، اما این‌طور نبود؛ زمان زیادی گذشت تا این را درک کردم. چطور می‌توان فراموش کرد روز‌گاری را که هر لحظه و هر جا ممکن بود انفجاری رخ دهد، یا حمله‌ای صورت گیرد و عزیزِ دل کسی از دست برود؟

هوا سردتر از زمان آغاز کار ما شده بود. دست‌هایم از سردی می‌لرزید و مادرم بی‌وقفه کار می‌کرد. تندور دوم هنوز پخته نشده بود. بولانی‌های نیم‌سوخته‌ای را که از پشت تندور چکیده بود نگه داشته بودم تا اگر پشکی (گربه‌ای) که همیشه از حویلی‌مان رد می‌شد آمد، برایش بدهم.

در حالی‌که منتظر گربه بودم، گاهی به آسمان و گاهی به مادرم نگاه می‌کردم که دوباره آن صدا‌ها را شنیدم. آهسته‌آهسته صداها بلندتر و شدیدتر شد؛ صدای فریاد، جیغ، ناله و گریه بود. ترسیدم. صداها طوری بود که گواهی از اتفاقی بد می‌داد.

از مادرم پرسیدم: «مادر، چی شده ای صداها چرا میایه از حویلی همسایه؟»
با بی‌تفاوتی گفت: «د قصه‌اش نشو، البت باز محفل دارن، سروصدا ره انداختن.»

اما سروصداها از سر شادی نبود. ضجه می‌کشیدند؛ طوری که انگار کسی را از دست داده باشند. مادرم دست از کار کشید، خوب گوش داد و فهمید که خبری شده است.

گفت: «تو فکرته به تندور بگی، مه برم یک سرِ بام سیل کنم چی گپ است.»

او رفت روی بام و من کنار تندور ایستاده بودم و از پایین نگاهش می‌کردم. صدای مادرم را شنیدم که پرسید: «چی شده؟ چرا گریه می‌کنین؟»
اما هیچ کس جواب نداد.
چند لحظه بعد دوباره با حالت پریشان پرسید: «او مردم! بگوین چی شده؟»

این‌بار ترس را در صدایش احساس کردم. کسی چیزی گفت که من نشنیدم. مادرم چند لحظه ساکت ماند و آرام‌آرام به گریه شروع کرد. گفت: «چی وقت ایتو شده؟ چرا؟»

وقتی از بام پایین آمد، چهره‌اش غمگین بود. دلش می‌خواست بیشتر گریه کند، اما شاید به خاطر حضور من خودداری کرد و آرام گرفت.

نگران شدم و پرسیدم: «چی شده مادر؟ چی گفتن؟»
گفت: «بچه‌شان شهید شده.»

بلی، احساسم درست بود؛ ناله ‌و فغان آن زن‌ها برای مرگ بود، برای کسی که دیگر هرگز به خانه برنمی‌گشت.
پرسیدم: «چرا مادر؟ کی کده ای کاره؟ د کجا؟»
گفت: «یک بچه‌شان پولیس بود، البت کار طالباست.»

مادرم دوباره کنار تندور ایستاد و به بولانی‌ها رسیدگی کرد، اما انرژی چند دقیقه قبل را نداشت؛ انگار به‌زور ایستاده بود و کارش را می‌کرد.
تندور دوم هم پخته شده بود و یکی‌یکی بولانی‌ها را بیرون کشید. من با دلهره به او نگاه می‌کردم و به صدای زن‌های همسایه گوش می‌دادم. اسم او را صدا می‌زدند و می‌گفتند: «بچه‌گکمه کشتن… بیادرکم جوان‌مرگ شد… بیادرکِ ناکامم… خداجان چرا بچه‌مه از مه گرفتی…»

از لحن گریه و صداهایی که می‌آمد، احساس کردم زنی خودش را می‌زند؛ شاید با دست‌هایش به صورتش می‌زد و با مشت به زمین می‌کوبید.

کار تمام شد و بی‌خیال اسپند شدم. اصلاً به یاد ندارم، شاید فراموش کرده بودم که قرار بود کمی از آن را دود کنم. به خانه برگشتیم و دست‌های یخ‌زده‌ام گرم شد. ناله‌های جان‌سوز زن‌های همسایه ساعت‌ها دوام داشت و بعد، ناگهان سکوت…

روز جنازه، وقتی مادر و پدرم به خانه برگشتند، از آن‌ها پرسیدم چطور آن اتفاق افتاده است. مبهم و پراکنده برایم تعریف کردند.

پدرم گفت: «بچه د مرغاب پولیس بود، د یک پوسته. یک روز وقتی سرشان حمله شد، همه بچه‌هایی که پولیس بودن، شهید شدن. تا چند روز هیچ‌کس خبر نداشته و وقتی به کمک رفتن که دیر شده بود. جسد‌ها قابل شناسایی نبود و به یکی از سرد‌خانه‌های کابل انتقال دادن. ده روز گذشته بود تا شناسایی شد و فامیل‌های‌شان را پیدا کردن.»

مادرم گفت: «بچه شاید بیست یا بیست‌و دو ساله بود. مادرکش کباب و بریان شد، د ماتم بچه خود شیشت. مادرش گریان می‌کد و می‌گفت می‌خواستن او ره نامزد کنن.»
مادرم در فکر فرو رفت، آهی کشید و گفت: «خدا د هیچ مادر داغ اولاد نشان نته.»

خیره به هر دو نگاه می‌کردم. وقتی حرف‌های‌شان تمام شد، درباره‌ی او فکر کردم. به یاد آوردم که او را یک روز در بازار دیده بودم؛ یک کراچی که رویش حنا چیده بود، در کوچه‌های بازار می‌گشت تا بفروشد.
به مادرم گفتم: «یک روز او را در بازار دیده بودم.»
مادرم گفت: «ها، بچه زحمت‌کش بود، هیچ بیکار نبود. وقتی دگه کار برش پیدا نشد، رفته و پولیس شده.»

هنوز آسمان گرفته و غبارآلود بود و باران کم‌کم می‌بارید. نه فقط خانه‌ی همسایه‌ی ما عزادار شده بود، که ما همه نیز در غم آن‌ها غمگین شده بودیم.

سال‌ها گذشته و بعد از آن، هر بار بولانی تندوری می‌پزیم، گریه‌های آن مادر به یادم می‌آید. سال‌ها گذشته و هنوز خانه‌هایی هست که عزادار عزیزانِ از دست رفته‌شان هستند و ما هرگز نمی‌دانیم که چه بر سر آن‌ها گذشته است.

Gandominسایر مطالب

Avatar for Gandomin

جایی برای دیدن افغانستان از زاویهٔ تجربه‌های شخصی و اجتماعی؛ رسانه‌ای برای تبدیل زیستن به روایت و آگاهی جمعی.

دیدگاه وجود ندارد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *