
قطرههای لجوج همینطور بیوقفه به سوی لب و چانهٔ باریکش پایین میلغزند و او در صورتش حس خارشی میکند. تلاش میکند با سر آستین دست چپ، صورتش را خشک کند که گیر میکند به عینکش و آن را جابهجا میکند. طاقتش طاق میشود. سر برمیگرداند و گلهمند میگوید: از کجا باید میدانستم؟ اصلاً کسی بود برایم بگوید همان اول بپرسم؟ ما اصلاً موضوعی برای حرف زدن داریم؟ حرف همدیگر را میفهمیم؟ مگر چند بار پیش از او خواسته بودم شوهر کنم؟ یا اصلاً پیش از او به این نیت با مردی همکلام شده بودم؟
قطره اشک بعدی، بیخیال آه و نالههایش، راه خود را باز کرده از جلوی دیدهگان تارش رخت میبندد که بلغزد. با خود میگوید: از کجا باید میدانستم از یک جا به بعد، اینگونه زبان تَرم به کام بیدرکیاش خشک میشود و میچسبد؟ آه، تو که باخبری از دلم؛ از دل سنگینم که شده لجنزار کپههای حرفهای مرده.
این بار آرام سر تکان داده و زمزمهوار میگوید: چه سر پربادی داشتم!
پیاز دیگری برداشت و شروع کرد به خرد کردنش. انگشتهای کشیدهاش یا زخمِ تازه و سرباز داشتند یا جایِ زخم و رد چاقو. همانطور که سعی میکرد از انگشت اشارهٔ تازه زخم شدهاش کمتر کار بکشد، با خود میشمرد که تاریخ چند است. تولدها، مناسبتهای دینی و هر چیزی را که میتوانست به یاد آورد تا به تاریخ روز برسد، مرور کرد، اما به آن عدد دقیق نرسید. بعد گفت: بگذار وقتی که آمد، از خودش بپرسم. آخر امروز پنجشنبه است. زودتر میآید.
همینطور که روزهای هفته را برپایهٔ آمدن و نیامدنهای او پیدا میکرد، یکباره از خودش پرسید: مساحت مربع چطور دریافت میشد؟ از آن گذشته، E چی بود و MC برای چه بود؟
بدنش کرخت شد و رنگش پرید. به خاطر نمیآورد. دیگر نمیدانست. این ندانستن، بیش از پیش بر حال بدش دامن میزد. با صدای جلز و ولز، با عجله به واقعیت حضور خودش در آشپزخانه برگشت. چاقوی دستهچوبی را در دیگ رها کرد و اجاق گاز را خاموش کرد. چشمان حلقهزده و غمدار خود را به دیگی که شیر کف کرده از آن سرازیر شده بود، دوخت و گفت: آه، باز سر رفت.
گلویش از بزرگی سنگ بغض، خراش برداشت و درد گرفت. عینکش را درآورد و همانجا پای اجاق، روی دو زانو نشست. تازه میخواست صدا بلند کند و کوفت دلش را بلندبلند گریه کند که نکتهای به خاطرش آمد. دست گذاشت بر دهانش و صدای خودش را خفه کرد. دقایقی را هِقهِقکنان گریست. سپس سر بلند کرد و با صدای خفه، گلهها را از سر گرفت: نمیتواند همهچیز تقصیر من باشد. مگر چقدر در تمام ماجرا دست داشتهام؟ آمدند گفتند: «این هم از درس و این هم طالب. تا کی میخواهی این گوشه، افسرده، کتابها را مرور کنی؟ پسر خوبی است، قبول کن.»
کف دستها را به زانوها گذاشته، به خودش تکیه داد و بلند شد و ادامه داد: الحق که خوب از افسردهگی بیرون آمدم! پسر خوبی هم هست؛ از سنگ صدا بشنوی از او نه. غرغرکنان به سمت پنجرهٔ کوچک و کمنور آشپزخانه نزدیک شد. پردهٔ سفیدرنگ را کنار زد و ادامه داد: میدانی، گاهی فکر میکنم اصلاً زبان مرا بلد نیست یا هیچ زبانی را بلد نیست که بخواهد یک جملهٔ جدید بسازد. مثلاً بگوید: «دستت را بده به من، بیا اینجا، کنار من بنشین.» باورت میشود انگشتانم در حسرت لمسشدن اند؟
دست گذاشت روی لبهایش و لبهایش لرزیدند. با صدایی که با بغض خفته در گلویش تحلیل میرفت، ادامه داد: او هیچگاه مرا نبوسیده است. این غلط است که فکر کنیم الفبا که یکی بود، زبان هم یکی است.
آن بیرون، باد تندی در باغِ خالی سرگردان بود؛ انگار که در آن باغ بدقواره که از سه سو با دیوارهای بلند و تاریک سمنتی احاطه شده بود، گیر افتاده بود.
با خود میگوید: سه سال است میگویم اینجا درخت آلویی، گیلاسی بکار که در فصل خزان و بهار خیره شوم و دلم خوش باشد که زندهام. فصلها عوض شدهاند. میگوید: «خاک اینجا ثمر ندارد. دوام نمیآورد.» من که چنین گمانی ندارم.
پرده را رها کرد و همانطور که دوباره به سوی دیگ میرفت، گفت: میدانی، ترس برم داشته که نکند دیگر خط خواندن هم از یادم رفته باشد. منظورم از کتابهاست. بعد از اینکه دیگ را باز کردم، بروم قلمی پیدا کنم و یکی دو خط بنویسم. ببینم این لباس هنوز بر تن این دست مینشیند یا نه. ببینم هنوز میتوانم حروف را پیوند بزنم؟
لحظاتی را در سکوت غرق شد. فقط صدای خرد کردن پیاز بود و بوی تند آن که در فضای بستهٔ اشپزخانه پخش میشد. دوباره کلام را از سر گرفت: مثلاً میخواستم از زندهگی بنویسم. اهل شعر و شاعری هم بودم. چه سر پر بادی داشتم!
خندهٔ صداداری سر داد که مثل وهم و سرما در آشپزخانه پیچید. پیاز دیگری برداشت و مشغول به خرد کردنش شد. هرچه پیشتر میرفت، شدت خیسی صورت ملتهبش دو برابر میشد. ناخنهای بسیار کوتاهش از کنارههای صدف پوستهپوسته شده بودند و حالا میسوختند. زمزمهوار میگفت: قدیمها عاشق این بودم که ناخنهایم را رنگ سرخ بزنم. قدیمها چقدر عاشق..
- بچهها؟!
صدای زمختی رشتهٔ کلامش را برید. سپس صاحب صدا، حواسپرت به اندرون آمد.
– بچهها کو؟
- سلام. آهسته، خوابند.
- پس با کی حرف میزدی؟
زن دست از کار کشید. صورتش را پاک کرده و به مرد خیره شد.
- هیچکس. خسته نباشی. زودتر آمدی. پنجشنبه است دیگر. چه خبرها؟
مرد آرام و بیهیچ نگاهی به سمت ظرف میوهٔ روی طاقچه رفت. سیب سرخی برداشت و گاز آبداری گرفت.
- سلامتی. از تو چه خبر؟ چه بار میکنی؟ پیازش آنقدر تند است؟ پنجره را باز بگذار. کور کردی خودت را. ببین شیر هم که باز سر رفته.
زن، چشم از تعقیب مرد و حرکات بیآلایهاش برداشت. رو برگرداند و باز چشم دوخت به مخاطب گلههایش.
مرد گفت: باز که غرق شدهای به آن گلدان. راستی، تو ماه چندمت هست؟ از ماه دیگر باید بروم بندر، خدا کند تا موقع زایمان تو برگردم.
اما زن همچنان نگاه تار و ساکتش را به گلدان گل مریمش دوخته بود. هیچ نگفت.

