
دفترچهام دیگر کمکم از خاطرات تلخ و شیرین پر شده بود. هر صفحه، تکهای از زندگیام را در خود نگه میداشت؛ دردهایی که جرئت گفتنشان را نداشتم، دلتنگیهایی که تنها روی کاغذ آرام میشدند و حرفهایی که هیچ شنوندهای جز دفترم نداشت. آن دفترچه، تنها دوستی بود که بدون قضاوت، همه حرفهایم را در آغوش میگرفت.
بعد از صرف ناهار، تصمیم گرفتم لباسهایم را بشویم. هنوز لباسها را جمع میکردم که یکی از دخترهای کاکایم با لحنی عادی و تحکمآمیز گفت:
«راحله، لباسهای ما را هم بشور.»
بدون هیچ اعتراض و کلامی فقط سرم را تکان دادم. نه حوصله بحث داشتیم و نه دلم میخواست باعث ناراحتی کسی شوم. لباسها را برداشتم و به سمت حمام رفتم. پیش از رفتن، دفترچه خاطراتم را داخل چمدانم گذاشتم؛ جایی که فکر میکردم امنترین مکان برای نگهداری رازهایم است.
مشغول شستن لباسها بودم که ناگهان صدای دختر کاکایم را شنیدم. کنار در حمام ایستاده بود و گفت:
«راحله، میشود نوشتههایت را بخوانم؟ داشتم اتاقت را مرتب میکردم، چشمم به دفترت افتاد. الان هم بیکارم. نگران نباش، آرام و فقط برای خودم میخوانم. شوهرم و مادرم هم خواب هستند.»
لحظهای مکث کردم. در ذهنم تمام چیزهایی را که نوشته بودم مرور کردم. چیزی جز حقیقت و احساسات خودم در آن دفتر نبود. هیچ ناسزایی ننوشته بودم و قصد آزار کسی را نداشتم. با خیال راحت گفتم:
«باشد، بخوان.»
نمیدانستم همین یک کلمه، قرار است یکی از تلخترین و دردناکترین خاطرات آن روزها را برایم رقم بزند.
هنوز چند دقیقه نگذشته بود که صدای او در فضای خانه پیچید. برخلاف قولی که داده بود، نوشتههایم را آرام نخواند؛ بلکه با صدای بلند و لحنی مسخرهکننده، طوری که همه بتوانند بشنوند، شروع به خواندن کرد. هر جملهای که از دفترم میخواند، انگار تکهای از قلبم را از سینهام بیرون میکشید. احساس میکردم کسی بیاجازه وارد امنترین دنیای خصوصیام شده و تمام رازهایم را در برابر دیگران آشکار میکند.
صدای او آنقدر بلند بود که شوهرش از خواب بیدار شد. چند لحظه بعد، مادرش نیز از اتاق بیرون آمد. فضای خانه ناگهان سنگین و متشنج شد. نگاهها دیگر مانند قبل مهربان یا معمولی نبود.
یکی از آنها با اخم و ناراحتی گفت:
«راحله با چه جرأتی درباره زن کاکایش اینطور نوشته است؟»
قلبم فرو ریخت. میخواستم توضیح بدهم که آن نوشتهها فقط خاطرات روزهایی بود که در مزار گذرانده بودم؛ احساسات دختری که از ترس جنگ و آوارگی، از خانهاش دور شده بود و تنها راه آرام کردن خودش را در نوشتن پیدا کرده بود. آن نوشتهها برای توهین یا انتقام نبود؛ فقط حقیقتی بود که من با تمام وجودم زندگی کرده بودم.
اما گاهی حقیقت، وقتی به گوش کسی خوش نیاید، بهجای آنکه شنیده و فهمیده شود، به سوءتفاهم و خشم تبدیل میشود.
آن روز برای نخستین بار فهمیدم که نوشتن فقط ثبت خاطره نیست؛ نوشتن شجاعت میخواهد. زیرا ممکن است روزی کسانی که خود را در میان واژهها میبینند، از آینه حقیقت ناراحت شوند. همان روز بود که فهمیدم نویسنده بودن، فقط کنار هم چیدن کلمات زیبا نیست؛ گاهی باید بهای سنگینِ نوشتن حقیقت را هم پرداخت.
هنوز مشغول شستن لباسها بودم که ناگهان صدای کوبیده شدن در حمام بلند شد. پیش از آنکه فرصتی برای واکنش داشته باشم، در با شدت باز شد. شوهر دختر کاکایم که او نیز پسر کاکای بزرگم بود، با چهرهای درهمکشیده و خشمگین وارد شد. نگاهش پر از عصبانیت بود؛ عصبانیتی که گویی تمام آن از خواندن چند صفحه نوشته من شعلهور شده بود.
بیآنکه اجازه بدهد حرفی بزنم یا دفاعی کنم، با صدای بلند شروع به سرزنش کرد و گفت:
«این همه جرأت را از کجا آوردهای؟ مگر نمیدانی تا امروز کاکاهایت به خانوادهات کمک کردهاند؟»
بعد حرفهایی زد که از شنیدنش بیشتر از هر چیز دیگری در زندگی شکستهام. نه به خاطر خودم، بلکه به خاطر غرور پامالشده پدرم.
او پدرم را با واژههایی تحقیرآمیز توصیف کرد؛ انگار میخواست تمام ارزش و احترام او را در برابر چشمانم از بین ببرد. هر جملهای که میگفت، مانند زخمی تازه بر دلم مینشست. شاید خودم سالها از داشتن پدری که همیشه کنارم باشد محروم مانده بودم، اما هیچکس حق نداشت حرمت پدرم را در برابر چشمان من بشکند.
من فقط ساکت ایستاده بودم. نه توان دفاع از خودم را داشتم و نه جرأت پاسخ دادن. احساس میکردم اگر حتی یک کلمه بگویم، آتش آن خشم شعلهورتر خواهد شد. تنها کاری که از دستم برمیآمد، تمام کردن شستن لباسها بود؛ در حالی که اشکهایم بیاختیار روی صورتم میلغزیدند و با آب کفآلود حمام در هم میآمیختند.
وقتی کارم تمام شد، دفترچه خاطراتم را با بیاحترامی تمام به طرفم پرتاب کرد. دفترچه به صورتم خورد و روی زمینِ نمناک افتاد. برای لحظهای فقط به آن خیره ماندم.
همان دفترچهای که شبها تنها همدم تنهاییام بود، حالا مثل یک گناه بزرگ در برابر چشمان همه افتاده بود.
خم شدم، آن را آرام از روی زمین برداشتم و محکم در آغوش گرفتم. احساس میکردم اگر آن دفتر را هم از من بگیرند، دیگر هیچ پناهگاهی در این دنیا نخواهم داشت.
با چشمانی پر از اشک به سمت اتاقم رفتم، اما ماجرا هنوز تمام نشده بود. او نیز پشت سرم آمد. مادرش داخل اتاق نشسته بود و با دیدن من، بهجای آنکه دلجویی کند یا آرامم سازد، با کنایهای تلخ گفت:
«دختر خاطره مینویسد! اگر کاکای بزرگت بفهمد درباره خانواده چنین چیزهایی نوشتهای، تو را از این خانه بیرون میکند.»
اشکهایم دیگر بند نمیآمد؛ نه از ترس بیرون شدن از خانه، بلکه از اینکه هیچکس از من نپرسید چرا نوشتهام، چه دردی را در آن صفحات پنهان کردهام و چرا تنها همدمم یک دفترچه کاغذی شده است.
آن روز برای نخستین بار فهمیدم که بعضی آدمها، پیش از آنکه حقیقت را بخوانند و درک کنند، آن را قضاوت میکنند. هیچکس از من نخواست توضیح بدهم. هیچکس نپرسید آیا این نوشتهها فقط روایت احساسات دختری آواره است یا قصد دیگری دارد. همه فقط یکطرفه حکم صادر کردند.
من در سکوتی مطلق ایستاده بودم؛ با دفترچهای آسیبدیده در آغوش، چشمانی خیس و قلبی که آن روز، بیش از هر زمان دیگری، معنای واقعی تنهایی را فهمید.
سال ۱۴۰۲ فرا رسیده بود.
سالها از آن روزهای پرآشوب و حادثه دفترچه خاطرات گذشته بود، اما رازی که در خانه ما پنهان مانده بود، هنوز مانند سایهای سنگین و خفهکننده بر زندگیام افتاده بود. آن راز و احساس بیارزشی، آرامآرام مرا از دختری پرامید به انسانی خاموش و کمحرف تبدیل میکرد؛ کسی که هر روز بیشتر از دیروز احساس میکرد میان دیوارهای تکراری زندگیاش گرفتار شده است.
روزهایم شبیه هم و خالی از هیجان بودند: صبح با روشن کردن آتش تنور و سوزش چشمانم از دود آغاز میشد، با پختن نان و رسیدگی به کارهای سنگین خانه ادامه پیدا میکرد و شب با آماده کردن غذا برای خانواده و خستگی مفرط به پایان میرسید.
ساعتها کنار آتش تنور میگذشت و دستانم همواره بوی دود و هیزم میگرفت. گاهی با حسرت به دستهایم نگاه میکردم و با خودم میگفتم: «آیا تمام سهم من از این دنیای بزرگ، همین تکرار بیپایان و خدمت بیصداست؟»
در ظاهر، دختر جوانی بودم که صبورانه کارهای خانه را انجام میداد؛ اما در درونم، رؤیاهای بسیار زیادی آرامآرام به خاکستر تبدیل میشدند. دختری که روزی برای آینده و تحصیلش برنامه داشت، حالا احساس میکرد راه رسیدن به آرزوهایش هر روز دورتر و دستنیافتنیتر از قبل میشود.
بعضی روزها فشار غم، غربت و ناامیدی آنقدر سنگین میشد که دیگر هیچ نوری در افق آینده نمیدیدم. احساس میکردم در اتاقی کاملاً تاریک و بیدر ایستادهام و هرچه دستم را دراز میکنم، راه خروجی پیدا نمیکنم. آن روزها، سختترین و تاریکترین روزهای زندگیام بودند.
با این حال، در عمق وجودم و دور از چشم دیگران، جرقه کوچکی از امید هنوز کاملاً خاموش نشده بود. همان جرقهای که بعدها دوباره مرا به سمت قلم، نوشتن و ساختن آیندهای متفاوت کشاند. اگر آن امید درون، هرچند کوچک و کمنور وجود نداشت، شاید امروز این خاطرات هرگز به نگارش درنمیآمدند.
امروز که به آن سالهای سخت نگاه میکنم، میفهمم انسان گاهی زیر سنگینترین بارها خم میشود و تا مرز شکستن میرود، اما همان رنجها میتوانند روزی به قویترین انگیزه برای برخاستن و تغییر تبدیل شوند. من در آن روزها هنوز نمیدانستم چگونه، اما مطمئن بودم که قرار نیست داستان زندگیام در همین تاریکی و سرکوب به پایان برسد.
نمیدانم آن تصمیم شجاعانه را از روی امید به آینده گرفته بودم یا فقط میخواستم از فشار سنگین و خفهکنندهای که بر دوشم بود برای مدتی دور شوم. تنها چیزی که با اطمینان میدانستم این بود که دیگر توان ماندن و تحمل آن وضعیت را نداشتم. احساس میکردم دیوارهای خانه هر روز بیشتر به من نزدیک میشوند و نفسم را میگیرند.
تصمیم به رفتن، یکشبه و از روی احساسات آنی گرفته نشد. نزدیک یک هفته، هر روز و هر شب با خودم کلنجار میرفتم. بارها تصمیمم را عوض میکردم، تردید به سراغم میآمد و دوباره به همان نقطه اول برمیگشتم. از خودم میپرسیدم: «اگر بروم، چه بلایی سر سرنوشتم خواهد آمد؟ اگر بمانم، تا کی میتوانم این زجر را تحمل کنم؟» اما هیچ پاسخی ذهن آشفتهام را آرام نمیکرد.
بزرگترین مشکل و نگرانیام، پول راه و هزینههای سفر بود. نمیدانستم چگونه هزینه رفتنم را فراهم کنم. سرانجام، با تردید و ترسی که هنوز هم وقتی به یادش میافتم دلم را میفشارد، سه هزار افغانی از پول پدرم برداشتم. آن لحظه احساس خوبی نداشتم و وجدانم درد میکرد، اما در ذهنم فقط یک فکر به صورت مدام تکرار میشد: باید هرطور شده از این خانه و این افکار دور شوم.
دیگر برایم مهم نبود دیگران درباره من چه خواهند گفت، چه شایعاتی خواهند ساخت یا چه قضاوتی خواهند کرد. میترسیدم، اما ترسم از ماندن در آن منجلاب سکوت، بسیار بزرگتر از ترسم برای رفتن به سوی ناکجاآباد شده بود.
سختترین و دردناکترین بخش این ماجرا، فکر کردن به مادرم بود. مهر و آغوش او همواره بزرگترین دلبستگی زندگیام بود. بارها چهره مهربانش را در ذهنم مرور کردم و با خودم گفتم شاید اگر برای آخرین بار در چشمانش نگاه کنم، از تصمیمم منصرف شوم و نتوانم بروم. اما آن روز، سنگینی درد، تحقیرها و فشارهایی که سالها در وجودم جمع شده بود، آنقدر زیاد بود که حتی محبت بیدریغ مادرم هم نمیتوانست مانع رفتنم شود.
من از مادرم فرار نمیکردم؛ بلکه از زندگی و محیطی فرار میکردم که احساس میکردم دیگر هیچ جایی برای نفس کشیدن، رشد کردن و انسان بودن در آن ندارم.


دیدگاه وجود ندارد