
از آنجایی که در افغانستانِ پس از سال ۲۰۲۱ میلادی بزرگ شدهام و یک دختر بودهام، مسیر تحصیلی و اجتماعی متفاوتی را تجربه کردهام. بسیاری از تصمیمهایی که گرفتهام، انتخابهای ایدهآلم نبودند؛ بیشتر نتیجهٔ شرایطی بودند که ناچار به پذیرفتنشان شدم. میخواهم بخشی از آن مسیر را در قالب چند نکته اینجا بنویسم.
۱. زبان انگلیسی:
یاد گرفتن زبان انگلیسی برایم یک انتخاب نبود، بلکه یک ضرورت بود؛ نه فقط به خاطر ارتباطات و جمع کوچکی که بعدها از طریق این زبان برای خودم ساختم و اتفاقاً زمینهساز بعضی از بزرگترین موفقیتهایم شد، بلکه چون فکر میکردم شاید روزی بتوانم با آن بورسیهٔ تحصیلی بگیرم.
یادگیری انگلیسی را از شانزدهسالهگی بهطور جدی شروع کردم و طی شش ماه توانستم مدرک معتبری از یک آکادمی کانادایی و همچنین آکسفوردسِرت بگیرم. دورهٔ کوتاهی بود، اما همان چند ماه مرا پر از امید و انگیزه کرد و احساس میکردم بالاخره راهی برای ادامه دادن پیدا کردهام.
۲. تمرین یک حرفه:
علاقهام به عکس و فیلم از سالها پیش در من وجود داشت. از سیزده، چهاردهسالهگی با ساختن ویدیوهای ریلز اینستاگرام و کارهای مشابه، کموبیش تمرین میکردم، اما هیچوقت جدی و حرفهای نبود.
همین علاقهٔ کوچک، بعدها در فضایی شکل جدیتری به خودش گرفت؛ دارالقرآن دخترانهای که در بخش فرهنگی آن مشغول عکاسی و فیلمبرداری شدم. البته در ابتدا تصمیم داشتم بهجای رفتن به آن دارالقرآن، معلم زبان انگلیسی شوم اما ریسک کردم و هشت ماه، هر وقت برنامهای برگزار میشد، گوشی به دست میگرفتم و در آنجا تجربه جمع میکردم.
برای خانواده و دوستانم عجیب بود که چرا هر روز به آنجا میروم، اما خودم میدانستم بهترین جایی است که میتوانم بدون دردسر تمرین کنم؛ هم محیطش کاملاً زنانه بود، هم پدرم مخالفتی نداشت و حتی تشویقم میکرد، و از طرف دیگر احساس میکردم کاری هم برای آن مجموعه انجام میدهم.
کمکم همان تمرینهای ساده و تجربههای نهچندان حرفهای، ذهنم را به سمت فیلمسازی و داستانگویی بردند. ایدهها یکییکی شکل گرفتند تا در نهایت نخستین فیلم کوتاه خودم را ساختم؛ فیلمی که بعدها در یک جشنوارهٔ بینالمللی برنده جایزه شد.
۳. مکتب آنلاین:
اواخر همان روزهایی که به دارالقرآن میرفتم، کلاس ریاضی هم گرفته بودم، اما کافی نبود. مدام احساس میکردم وقتم دارد تلف میشود و از درس و زندهگی عقب میمانم. برای همین، سعی کردم خودم را با درسهای آنلاین سرگرم کنم.
نخستین قدمم شرکت در یک دورهٔ آنلاین رهبری بود. یک ماه، با شوق و ذوق در جلسههایشان شرکت میکردم. حس خوبی داشت. آدمهایی از سراسر جهان آنجا بودند و برای نخستین بار دختران افغانستانی را دیدم که در همان فضا به جایگاههای خوبی رسیده بودند.
در همان دوره با دختری دوست شدم. شمارهٔ واتساپش را گرفتم و از او پرسیدم آیا مکتب آنلاینی را میشناسد که مدرکش معتبر باشد؟ لطف کرد و فرم ثبتنام مکتبی را برایم فرستاد که مدرکش اعتبار بینالمللی داشت و حتی هزینهٔ اینترنت شرکت در کلاسها را هم پرداخت میکرد.
گرچه برای کسانی که به رشتههای ریاضیات و ساینس و حوزههای مرتبط با آن علاقه داشتند، بهترین گزینه نبود، اما برای من در آن روزها مثل کفش کهنهای در وسط بیابان بود. شک نکردم. ثبتنام کردم. روزها با دلهره گذشت تا اینکه دقیقاً پانزده ماه پیش، در همین روزها، ایمیل قبولیام رسید. باورم نمیشد. از خوشحالی بال درآورده بودم.
۴. خاطرات آنلاین:
تابستان گذشت و خزان از راه رسید. مکتب را دوست داشتم، اما چیزی که بیشتر از درسها برایم ارزش داشت، این بود که مرا وادار میکرد خودم را با محیط وفق بدهم؛ یاد بگیرم چطور از پس مشکلات بربیایم و برای هر مسئله، راهحل و ریشهاش را پیدا کنم.
یادم میآید در روزهای داغ تابستان، شب و روز ذهنم درگیر پروژهها بود. برای نخستین بار از کارمندان یک کافه، یک شفاخانه، یک مکتب و یک دانشگاه نظرسنجی گرفتم.؛ با ترس، اما با اشک شوق.
همیشه هنگام انجام پروژهها دلم برای خودم و همصنفیهایم میسوخت. برای پرسیدن یک سؤال ساده آنقدر اعتمادبهنفس نداشتیم که با خودمان فکر میکردیم: «آیا این کاکا جواب ما را میدهد؟ اصلاً ما را آدم حساب میکند؟»
با این حال، هر بار با اشک شوق و دست پر به خانه برمیگشتم، کامپیوترم را روشن میکردم و اطلاعاتی را که جمع کرده بودم برای پروژهٔ کوچک و تمثیلیام، مینوشتم.
خوب یادم است که برای نوشتن نخستین طرح پیشنهادی و نخستین نوشتار تأملی چقدر استرس داشتم. بارها برگههایم را از ابتدا تا انتها میخواندم تا مطمئن شوم همهٔ منابع و اسناد را درست نوشتهام و چیزی از قلم نیفتاده است.
در مجموع، میان ما دخترها فضایی شکل گرفته بود که بیشتر شبیه یک جلسهٔ رواندرمانی بود تا یک صنف درس.
به هم کمک میکردیم رویا ببافیم، با همان حداقل امکانات تلاش کنیم و در آن کورسوی امید، نوری برای ادامه دادن پیدا کنیم.
۵. درس هرگز کافی نیست:
اواخر خزان بود. همه چیز به خوبی پیش میرفت و دیگر غم مکتب را نداشتم، اما مشکل دیگری پیدا کرده بودم: کار.
کار میخواستم. درآمد خودم را میخواستم و مهمتر از همه، دوست داشتم بتوانم کتابهای بیشتری بخرم. آنقدر به کار فکر کردم تا اینکه یک روز در اینستاگرام به صفحهٔ یک نهاد زنانه در کابل برخوردم که به تولیدکنندهٔ محتوا نیاز داشتند. پیام گذاشتم و خیلی زود جوابم را دادند. دو ساعت بعد، در مصاحبه کاری نشسته بودم. بنیانگذار آن نهاد، وقتی سبک فیلمبرداری و سلیقهام را دید، هیجانزده شد. هر دو میدانستیم که برای این جایگاه مناسبم. مدت کوتاهی گذشت. نخستین قرارداد کاریام را امضا کردم.
یک ماه بعد، در حالی که هیچوقت جز با موبایلم با دوربین حرفهای کار نکرده بودم، برای برنامهای که زنان تجارتپیشه برگزار کرده بودند، عکاسی کردم. بعد از آن، برنامه پشت برنامه و آشنایی پشت آشنایی از راه رسید. یکی مرا به دیگری معرفی میکرد و کمکم دیدم با برندها و نهادهای مختلفی در زمینه عکاسی، فیلمبرداری و تدوین همکاری کردهام.
البته این مسیر ترس، دلهره و دردسرهای خودش را هم داشت، اما هیچ چیز برایم هیجانانگیزتر از این نبود که هر بار با یک نهاد جدید کار کنم و تجربهٔ بیشتری به دست بیاورم.
۶. لذت پشیمانی:
این روزها بیشتر از هر چیز به پیریام فکر میکنم؛ به اینکه جوانیام پر از ماجراها و کارهای عجیب و غریبی باشد که بعدها به قصه تبدیل شوند. دنیا را هنوز ندیدهام، اما همین دنیای کوچک خودم را ساختهام، خراب کردهام، شکستهام، دوباره دوختهام و پوشیدهام؛ فقط برای اینکه روزی در پیری چیزی برای تعریف کردن داشته باشم.
به نظرم هیچ ایدهای در زندهگی به اندازهٔ همین فکر مرا به حرکت وادار نکرده است. از چیزهای زیادی پشیمان خواهم شد؛ از اینکه بعضی انتخابها را با فکر عمیقتری انجام ندادهام، از اینکه هنوز همهٔ خصوصیات درونی و شخصیتم را درست نمیشناسم و از اینکه هنوز دقیق نمیدانم با باقی عمرم چه خواهم کرد.
فکر میکنم با تجربهای که زیستهام، بخش بزرگی از این مسیر، همان چیزی بوده که باید از آن عبور میکردم. شاید بعدها بعضی تصمیمهایم را اشتباه بدانم، اما نه تجربه کردنشان را.
این چند شماره، تاریخچهٔ کوتاهی از تصمیمهای نوجوانی من بودند؛ تصمیمهایی که دستکم زندهگی را برایم جریان بخشیدند و رنجِ گذر زمان و شناختن این جهان را برایم سادهتر کردند. امیدوارم بتوانم همچنان در باقی عمر، قدرت و توانمندی هجدهسالهگیام را حفظ کنم، عکس بگیرم و خاطرات خوبی بسازم. همین را آرزومندم.

