009

Woman Profile
مروارید بارج
نویسنده

وقتی می‌خواستم به نوشتن این یادداشت آغاز کنم، با خود فکر کردم که «آلبر کامو» را چگونه معرفی کنم؛ نویسندهٔ افسانهٔ سیزیف؟ نویسندهٔ بیگانه؟ نویسندهٔ سقوط؟ یا بسیار مرتبط با این نوشته، او را با رمان طاعون معرفی کنم؟
سرانجام تصمیم گرفتم کامو برای من همان نویسنده‌ای باشد که باری از او خوانده بودم: «حتی اگر مخالف تو باشم، در جبههٔ تو ‌می‌مانم…» شاید این جمله چندان هم بی‌‌ارتباط با شهر طاعون‌زدهٔ او نباشد؛ شهری که در آن آدم‌هایی با مسیرها و اندیشه‌های متفاوت، به طرز عجیبی در جبهه‌ای به نام «شرافت» قرار می‌گیرند. همان‌طور که قهرمان داستان می‌گوید: «اینجا مسئله “قهرمانی” در میان نیست، بلکه “شرافت” در میان است.» شرافتی که به باور او، حتی اگر مضحک به‌ نظر برسد، تنها راه مبارزه با طاعون است.
مردم آن‌ شهر طاعون‌زده، حتی اگر اختلاف داشته باشند، با هم در همین تنها جبههٔ باقی‌مانده برای یافتن معنایی برای زنده‌گی تلاش می‌کنند. اما این معنا چگونه شکل می‌گیرد؟ و چگونه در طول زمان و رنج تغییر می‌کند؟
در رمان «طاعون»، شهر اوران گرفتار بیماری طاعون می‌شود؛ زنده‌گی عادی مردم فرو می‌پاشد و هجوم مرگ فراگیر می‌شود. در این میان، افرادی مانند داکتر ریو، آستین بر می‌زنند و کار خود را انجام می‌دهند. اما در شهری که معنای زنده‌گی دگرگون شده است، معنای «کار خود را انجام‌دادن» نیز می‌تواند تغییر کند. چنان‌که ریو در پاسخ به این‌ پرسش که شرافت چیست، بی‌آن‌که ادعای بزرگی داشته باشد، می‌گوید: «من نمی‌دانم به‌طور عام شرافت چیست، اما در موقعیت من عبارت از این است که کارم را انجام می‌دهم.»
در چنین وضعیتی، این سؤال که آیا زنده‌گی معنای ثابتی دارد، بیش از پیش مطرح می‌شود. پاسخ این رمان اما روشن است: زنده‌گی هیچ معنای از پیش تعیین‌شدهٔ ندارد و این انسان است که در هر برهه، با شیوهٔ مواجهه‌اش با وضعیت، زمان و زنده‌گی، معنایی را شکل می‌دهد.
آیا معنا همیشه در پیروزی نهفته است؟ برای دکتر ریو چنین نیست. او با وجود آگاهی از رنج و دشواری، و بدون داشتن امید قطعی به پایان طاعون، همچنان به مبارزه ادامه می‌دهد.
سرچشمهٔ معنا شاید رنجی باشد که خواسته یا ناخواسته، انسان‌ها را به هم نزدیک می‌کند. یکی از تاثیرگذارترین صحنه‌های رمان، بحث ریو با کشیش دربارهٔ مرگ دختر خُرد سال است. وقتی ریو منطق کشیش را با بی‌گناهی دختر خردسال زیر سؤال می‌برد، اما در پایان همین بحث، ریو می‌گوید: «می‌بینید حالا دیگر خدا هم نمی‌تواند ما را از هم جدا کند.» رنج مشترک، آن‌هم زمانی‌که با موضوع مرگ همراه باشد، تجربه‌ای مشترکی می‌شود که آدم‌ها‌ را پیوند می‌زند.
از جذاب‌ترین همبستگی‌های شکل گرفته در رمان، شخصیت رامبر است؛ روزنامه‌نگاری که در اوران گیر مانده و به هر دری می‌زند تا از آن‌جا بیرون شود و نزد معشوقش بازگردد. بهترین استدلالش همیشه این است که خود را از این شهر نمی‌داند و نباید رنج آن‌ را بر دوش بکشد. اما درست زمانی ‌که می‌تواند برود، از رفتن منصرف می‌شود و می‌گوید: «وقتی آدم تنها خودش خوشبخت باشد، ترجیح خوشبختی خجالت دارد.»
رنج شاید باعث پیوند رامبر و اوران شد؛ آن‌طور که خودش در توجیهٔ ماندن می‌گفت: «من می‌دانم، چه بخواهم چه نخواهم، اهل این شهرم.» احساساتی چون رنج و غم را اغلب عمیق‌تر از شادی و هیجان می‌پنداریم و شاید همین رنجِ جست‌وجوی معنا و هراس از تغییری که در احساسات آدمی، قبل و بعد از فاجعه‌ای چون طاعون رخ می‌دهد، زنده‌گی را در دشواری و رنج، با‌معناتر نشان می‌دهد. این معنا سبب می‌شد آن‌چه به باور ریو نباید، اتفاق بیفتد و انسان صرفاً برای این‌که چیزی را که دوست دارد انتخاب کرده است، ناراحت شود.
ریو اگر نماد معنا و و وظیفه بود، تارو نماد جست‌و‌جوی ارزش‌های اخلاقی است. او به این باور بود که همهٔ ما در درون خود طاعون داریم. طاعونی که دلیل می‌شود بر بی‌عدالتی، خشونت، بی‌تفاوتی و… چشم ببندیم.
تارو؛ کسی که می‌خواهد انسان بماند بدون این‌که ارزش مبارزه را در پیروزی ببیند. او «قدیس بودن بدون خدا» را مطرح می‌کند. باور او این بود که بدون انتظار پاداش تنها از روی انسانیت به دیگران کمک کند. او می‌داند که نمی‌تواند شر را برای همیشه از میان ببرد، و باور دارد که انسان باید هر روز علیه آن مبارزه کند.
اما پرسش دشوار این است چند تن از ما ممکن است به این باور برسیم و در میان زنده‌گی‌ای چنین پوچ، چنان هدفی را برگزینیم؟
و آنگاه که طاعون رو به پایان می‌رود، درست در اوج امیدواری، برخی مردم نمی‌خواهند آن‌قدر بدطالع باشند که در آخر بمیرند؛ پس شهر را ترک می‌کنند و یا زمانی که در اوج همین امیدواری، تارو می‌میرد، فکر آدمی بیش از پیش به آن‌چه ریو در آخرین سطرهای طاعون نوشته است، می‌رسد؛ به این‌که آدم در بلا است که می‌آموزد: «در درون افراد بشر، ستودنی‌ها همیشه بیشتر از تحقیرکردنی‌هاست» و این‌که شادی همیشه در معرض تهدید است.
شاید معنای زنده‌گی همین باشد؛ این‌که در اوج پوچی، به دنبال معنا باشیم تا بتوانیم عصیان کنیم، بتوانیم دوست بداریم و بتوانیم رنج بکشیم؛ اما همچنان بدانیم که همین معنا نیز دلخوشیِ بیش نیست و هر لحظه آمادهٔ ساختن معنایی جدید باشیم. آن‌چنان که ریو، بعد از تمام آن‌چه بر او گذشت، معنای تازهٔ زنده‌گی‌اش را در روایت‌ کردن این داستان و طاعون یافت.

Gandominسایر مطالب

Avatar for Gandomin

جایی برای دیدن افغانستان از زاویهٔ تجربه‌های شخصی و اجتماعی؛ رسانه‌ای برای تبدیل زیستن به روایت و آگاهی جمعی.

دیدگاه وجود ندارد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *