عکس تزیینی / magnific com

عکس تزیینی / magnific.com


Woman Profile
آزیتا کاکر
نویسنده

صبح هنوز کامل روشن نشده بود. هوا میان تاریکی و روشنی گیر مانده بود که صدای زنگ گوشی، سکوت اتاق را شکست. با چشمان نیمه‌باز گوشی را برداشتم. صدایی از آن‌طرف خط گفت: «باید زودتر بیایی دفتر، امروز از چند خانم برای بخش خدمات صحی، مصاحبه گرفته می‌شود.»

گوشی را که قطع کردم، چند لحظه همان‌طور نشستم. انگار چیزی درونم سنگین شده بود. خوب می‌دانستم امروز فقط یک روز کاری ساده نیست؛ روزی است که باز هم قرار است روایت تکراری درد را از نزدیک ببینم.

وقتی به دفتر رسیدم، چندین خانم در گوشه و کنار نشسته بودند؛ بعضی آرام، بعضی مضطرب، بعضی با نگاه‌هایی که انگار هزار حرف ناگفته در آن پنهان بود. هر کدام‌شان یک دنیا قصه داشتند؛ قصه‌هایی که هیچ‌کس نمی‌شنود.

در دل گفتم: زن بودن در این سرزمین یعنی درد. یعنی یک کوله‌بار همیشه‌گی از اضطراب. یعنی مجبور بودن. یعنی نفس کشیدن بدون این‌که واقعاً زنده‌گی کنی. یعنی نداشتن هویت، نداشتن حق، نداشتن «هیچ» و این «هیچ»، فقط یک کلمه نیست. برای خیلی‌ها شاید ساده باشد، اما برای یک دختر یا زن افغانستانی، مثل مرگی است که هر روز می‌آید، کنارت می‌نشیند، از مغز استخوانت تغذیه می‌کند، از احساساتت می‌خورد اما تو را نمی‌کشد. فقط می‌گذارد زنده بمانی، تا دوباره و دوباره این درد را حس کنی.

مصاحبه شروع شد. یکی‌یکی صدا زده می‌شدند؛ خانم‌هایی با تخصص‌های مختلف: قابله، نرس، واکسیناتور، مشاور تغذیه، حتی داکتران MD. هر کدام سال‌ها درس خوانده، زحمت کشیده و امید بسته بودند اما این‌جا فقط تخصص مهم نبود.

بعد از پرسش‌های تخصصی، نوبت به پرسش‌های دینی می‌رسید. سه پرسش، فقط سه پرسش. اگر یکی را نمی‌توانستند جواب بدهند، تمام آن سال‌ها زحمت صفر می‌شد. انگار هیچ‌وقت چیزی نخوانده‌اند. اما اگر هر سه را پاسخ می‌دادند، برق رضایت در چهرهٔ پرسش‌کننده می‌درخشید؛ طوری که انگار یک پیروزی بزرگ به دست آورده است، انگار کشوری را فتح کرده باشد.

در گوشه‌ای ایستاده بودم و نگاه می‌کردم. چیزی بیشتر از یک امتحان در جریان بود؛ این‌جا سرنوشت آدم‌ها سنجیده می‌شد، با معیارهایی که گاهی هیچ ربطی به زنده‌گی و تخصص‌شان نداشت. کم‌کم چیز دیگری هم توجهم را جلب کرد. بعضی از خانم‌ها تلاش می‌کردند خودشان را «نزدیک‌تر» نشان بدهند. یکی به پشتو حرف می‌زد، دیگری از خانوادهٔ مذهبی‌اش می‌گفت و یکی دیگر تلاش می‌کرد نشان بدهد که چقدر به چارچوب‌ها پای‌بند است. این کارها از روی خواست قلبی صورت نمی‌گرفت، بلکه از روی مجبوریت بود؛ مجبوریتی که آرام‌آرام آدم را تغییر می‌دهد. مجبوریتی که باعث می‌شود خود واقعی‌ات را پنهان کنی.

اما در تمام آن ساعت‌ها، یک پرسش مثل خاری در ذهنم مانده بود: چرا میان کسانی که امتحان می‌گیرند، حتی یک خانم نیست؟

هیچ‌کس چیزی نگفت. هیچ‌کس اعتراض نکرد و می‌دانستم که هیچ‌کس هم نخواهد کرد؛ چون همه مجبورند، خیلی زیاد مجبور. چون اگر همین فرصت کوچک را هم از دست بدهند، فقط آن‌ها می‌مانند و چهار دیواری خانه و آرزوهایی که هیچ‌وقت به آن‌ها نرسیده‌اند.

آن‌جا بود که فهمیدم چرا انسان‌ها نقاب دارند؛ چون زنده‌گی و شرایط، آدم را مجبور می‌کند خودش را پنهان کند؛ مجبور می‌کند نقابی به چهره بزند و با آن، مسیر زنده‌گی‌اش را ادامه بدهد. دیگر کسی خودش نیست، همه چیزی شده‌اند که «باید» باشند و بعد یاد جمله‌ای افتادم که خیلی‌ها می‌گویند: «زن، یعنی زنده‌گی.»

با خودم گفتم: کدام زنده‌گی؟ کدام زن؟ همان مادری که داغ فرزند و شوهر در دلش مانده؟ همان زنی که سال‌ها منتظر شوهر گم‌شده‌اش است؟ همان دختری که حق درس‌خواندن از او گرفته شده؟ کدام‌شان را می‌شود «زنده‌گی» نامید؟ آیا می‌شود این‌همه دلِ پر درد را و این‌همه سکوت فریاد‌دار را زنده‌گی گفت؟

بیرون که آمدم، نا وقت شده بود. جاده ساکت بود.
سکوتی که اگر ساعت دو یا سه شب تجربه‌اش کرده باشی، می‌دانی چقدر سنگین است. اما زن بودن یعنی همین جاده، با سکوتی هزار برابر سنگین‌تر. چند لحظه ایستادم. نفس عمیقی کشیدم و فقط یک فکر در ذهنم چرخ می‌زد: شاید مشکل این نیست که انسان‌ها نقاب دارند؛ شاید مشکل این است که بدون نقاب، دیگر جایی برای زنده‌ماندن ندارند.

Gandominسایر مطالب

Avatar for Gandomin

جایی برای دیدن افغانستان از زاویهٔ تجربه‌های شخصی و اجتماعی؛ رسانه‌ای برای تبدیل زیستن به روایت و آگاهی جمعی.

دیدگاه وجود ندارد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *