
«شاری لاپنا»، نویسندهٔ مشهور کانادایی، در سال ۲۰۱۷ میلادی، دومین اثر خود در ژانر هیجانی را با نام «غریبهای در خانه» منتشر کرد. این رمان اثری کاملاً جنایی و لبریز از تعلیق است. اگرچه کتاب در دستهٔ آثار ترسناک یا فراواقعی قرار نمیگیرد، اما به عنوان یک اثر روانشناختی، فضای تاریک، دلهرهآور و مضطربآلود را به مخاطب القا میکند.
شخصیت اصلی داستان، «کارن کراپ»، زنی که در ظاهر زندهگی آرام و بینقصی دارد؛ اما همهچیز از شبی شروع میشود که شوهرش، «تام کراپ»، خسته از بیرون به خانه برمیگردد. اینجا نخستین شوک بزرگ داستان رخ میدهد؛ شوکی که به راستی لرزه بر جان خواننده میاندازد. تام به جای آغوش گرم خانواده، با یک خلأ وحشتناک روبهرو میشود: چراغها روشن اند، درِ خانه باز است و همهچیز به حال خود رها شده؛ انگار زمان ناگهانی متوقف شده باشد. کارن با عجله خانه را ترک کرده، بیآنکه یادداشتی بگذارد یا حتی تلفن همراهش را با خود ببرد. بعد از مدتی، تام میداند که او تصادف عجیبی کرده بود. وقتی در بیمارستان بههوش میآید، ادعا میکند که حافظهاش را از دست داده و هیچچیزی از آن شب یادش نیست.
داستان کارن کراپ پر از هیجان و ترس بود؛ چون کارن با مخفی کردن گذشتهاش زندهگی میکرد. او با نقابی از معصومیت وارد زندهگی تام شده بود، فقط برای اینکه گذشتهاش وارد زندهگی حالش نشود. هر چه داستان پیش میرفت، بیشتر به شک میافتادم: آیا این زن واقعاً قربانی است یا یک بازیگر ماهر؟
در این میان، شخصیت تام کراپ؛ شوهر وفاداری که زندهگیاش در یک شب دگرگون میشود. تام که تا پیش از این فکر میکرد همسرش را کاملاً میشناسد، حالا با زنی غریبه روبهرو بود.
جذابیت شخصیت تام در این است که او میان عشق و شک گیر افتاده؛ او از یک طرف میخواهد به کارن کمک کند، اما از طرف دیگر، با پیدا شدن نشانههای مشکوک و اینکه همسرش متهم به قتل شده بود، کمکم از خودش میپرسد: «من واقعاً با چه کسی ازدواج کردهام؟»
گذشتهٔ کارن، برخلاف ظاهر آرامش، خیلی تاریک و پیچیده است. او سالها پیش برای فرار از دست شوهر سابقش، یک مرگ ساختهگی برای خودش ترتیب داده بود تا همه، از جمله آن مرد، فکر کنند کارن مرده است. او با این کار میخواست هویت جدیدی برای خودش بسازد و زندهگی تازهای را در کنار تام شروع کند؛ اما غافل از اینکه گذشته هیچوقت آدم را رها نمیکند و بعد از چند سال، وقتی شوهر سابقش میفهمد او هنوز زنده است، همهچیز دوباره به هم میریزد و کابوس کارن شروع میشود.
وحشتناکترین بخشهای داستان زمانی است که کارن به خانه برمیگردد، اما دیگر آنجا برایش جای امنی نیست. او مدام حس میکند یک نفر وارد خانه شده است. متوجه میشود کسی از وسایل شخصیاش استفاده کرده است. در نخست، کارن وحشتزده، فکر میکند شوهر سابقش ردی از او پیدا کرده و میخواهد شکنجهاش کند، اما حقیقت خیلی عجیبتر و نزدیکتر است. در واقع، این «بریجید» –همسایه و دوست صمیمیشان– است که به شوهر کارن دلبسته بود و از روی حسادت و وسواس، مخفیانه وارد زندهگی و حریم خصوصی کارن میشد. این موضوع نشان میدهد که گاهی خطرناکترین آدمها، همانهایی هستند که به ما لبخند میزنند و به آنها اعتماد داریم.
اما بزرگترین شوک داستان جایی بود که فهمیدم قضاوتهای ما چقدر میتوانند اشتباه باشند. شوهر سابق کارن مرد ظالمی نبود که تصور میکردیم. این داستان میگوید آدمها میتوانند برای حفظ داشتههایشان، واقعیت را چنان تغییر دهند که حتی خودشان هم باورشان شود.
در نهایت، ترسناکترین بخش داستان برای من، نه آن تصادف بود و نه تعقیب پلیس؛ بلکه این حقیقت بود که خانم کارن چطور توانست با این همه مهارت نقش بازی کند.
تجربهٔ خواندن این کتاب برای من واقعاً عجیب و متفاوت بود. شبهایی که باران میبارید، تا ساعت ۲ شب بیدار بودم و نمیتوانستم کتاب را زمین بگذارم. با هر فصلی که تمام میشد، شوکه و حیران میشدم؛ چون شخصیتها یکییکی لایهبرداری میشدند و رازهایی نمایان میشد که اصلاً فکرش را نمیکردم. در آن سکوت شب، حس ترس و دلهرهٔ کارن به من هم منتقل شده بود و انگار خودم هم در آن خانهٔ ناامن حضور داشتم.
«غریبهای در خانه» از آن کتابهایی است که تا آخرین صفحهاش شما را تشنهٔ حقیقت نگاه میدارد و با هر صفحه، ذهنتان را به بازی میگیرد.


دیدگاه وجود ندارد