
هرچند «سال بلوا» اولین مواجههٔ من با دنیای «عباس معروفی» نبود، ولی از همان اولش، وقتی میخواندمش، باورم نمیشد که یک مرد این را نوشته باشد. یعنی چطور میتواند حس زنانهگی یک مرد بهحدی قوی باشد که بتواند چنین حالتی از یک زن را توضیح بدهد و چنین مویهکنان از زبان یک زن بنویسد؟!
روایت داستان برمیگردد به «نوشافرین»، دختری که دلش به سمتی میرود و سرنوشتش به سمتی. دختری که یادش به وسعت همهٔ تاریخ است. زیبایی روایت اینجاست که تویی خواننده میتوانی نوشا را لحظهبهلحظه حس کنی و خودت را در آن لحظهای که واقعاً هیچکاری نمیتواند بکند، تجسم کنی. حتی خیلی جاها، واگویهکنان میگویی: «هیع… هیچ دیوانهای اینطور با آتش بازی میکند؟»
نوشافرین چنان به میدانهای خیال سَیر کرده، «حُسَینا» را تجسم میکند و از حضورش آسمان و ریسمان میبافد که انگار از آنچه حرف میزند، خدا نیافریدهاست. حُسَینا همیشه گوشهای از روزمرهگیهای نوشا بود و انگار اصلاً نبود. گویا کسی از غیب آمد و روی نوشا خاک مرگ پاشید و رفت. کی بود؟ هیچکس. هیچ، هیچ.
بگویی نگویی، پچپچهای دور شهر افتاده بود که گویا نوشا مالیخولیایی شده است و خیال میبافد. فضایی که عباس معروفی، نویسندهٔ داستان، نوشا را در آن پرت کرده است، پُر است از آدمهایی که به اختاپوس شبیهترند تا انسان. پُر است از آدمهایی که روی «هیتلر» را هم سفید کردهاند.
رویهمرفته، داستان دور نوشا و رویاهایش، حُسَینا و اُبهتش میچرخد. و خواندن سال بلوا برای منی خواننده، از اینکه میتوانستم با نوشا رابطهٔ خوب برقرار کنم، تجربهای فوقالعاده بود و میخواهم بگویم که: «نوشافرین در جستجوی حسینا از آغاز تا انجام، مصداق بارز کودکی بود که سکهٔ عیدیاش را گم کرده باشد.»


دیدگاه وجود ندارد