Ph 16

Woman Profile
رحیمه محرابی
نویسنده

«ما تمامش می‌کنیم» از «کالین هوور»، از آن کتاب‌هایی بود که آرام‌آرام، بی‌آن‌که بدانی، از لای خطوطش وارد زنده‌گی‌ات می‌شود و یک گوشهٔ دنج را برای خودش برمی‌دارد. داستانی که راستیِ آدم‌ها را فقط در حرف‌های‌شان نه، در لابه‌لای توجیه‌های‌شان نشان می‌دهد. چقدر راحت می‌توان اشتباهات کسی را که دوستش داری، با منطقی تراش‌خورده از جنس عشق توجیه کرد. مثل این‌که اگر دل بلرزد، عقل هم چشم‌هایش را می‌بندد و آن‌چه زشت است، زیبا می‌نماید. اما کافی‌ است همان رفتار را در زنده‌گی دیگری، مثل همسایه یا غریبه‌ای در خیابان، ببینی؛ آن‌وقت است که موج قضاوت در نگاهت طغیان می‌کند و از خودت می‌پرسی: «چرا می‌ماند؟ چرا نمی‌رود؟» غافل از آن‌که همیشه ماندن که انتخاب نیست؛ شبیه زنجیری است که حلقه‌هایش را نمی‌توانی به آسانی ببینی. آدم تا وقتی پا در کفش دیگری نگذاشته باشد، تا وقتی باد سرد ترس را بر گونه‌هایش حس نکرده باشد، نمی‌تواند از پشت پنجرهٔ نگاه بیرونی، قاضیِ بی‌گذشتی باشد. ما آدمیان چطور این‌قدر راحت می‌توانیم قضاوت کنیم، بی‌آن‌که قطره‌ای از آن درد خاموش را که پشت درهای بسته جریان دارد، چشیده باشیم؟

«لی‌لی»، شخصیت اصلی و راوی داستان، از همان ابتدا با تصویری که از رابطهٔ پدر و مادرش در ذهن داشت، الگویی نامرئی برای خود ساخت. او خشونت پدرش و زخم‌های مادرش را به‌خاطر سپرده بود و در اعماق وجودش قسم خورده بود که هرگز چنین سرنوشتی را تکرار نکند. پس «رایل» را انتخاب کرد؛ مردی که درست در نقطهٔ مقابل پدرش ایستاده بود. اما افسوس که گاهی ذهن آن‌قدر از چیزی می‌گریزد که ناخواسته به چنگالش می‌افتد. شاید آن‌قدر این تصویر از مادرِ مظلوم را در ذهنش پرورانده بود که در نهایت، خودش در همان قاب نشست و رایل شد همان خشمی که تمام عمر از آن فرار می‌کرد. تقدیر تلخی است وقتی می‌بینی تبدیل شده‌ای به همان چیزی که از آن می‌ترسیدی.

اما لی‌لی، برخلاف مادرش، تصمیم درست را گرفت؛ اما برای خودش نه، برای دختر معصومش که نباید شاهد تکرار تاریخ باشد. او چرخه را شکست تا دخترش سرنوشتی شبیه کودکی خودش پیدا نکند. این شجاعتی است که همه از آن دم می‌زنند، اما کمتر کسی در عمل، در میان عشق و ترس و وابسته‌گی، می‌تواند به آن جامهٔ عمل بپوشاند.

من هم شخصیت رایل را، با تمام نقص‌هایش، دوست داشتم؛ اما نمی‌شود ساده از کنارش گذشت. او جراح اعصاب بود؛ مردی که مغز انسان‌ها را می‌شناخت، اما کنترول مغز خودش را نداشت. حادثه‌ای که در کودکی از سر گذرانده بود، مثل آتشی در اعماق وجودش بود که هرازگاهی زبانه می‌کشید و همه‌چیز را می‌سوزاند و همین، فاصله‌ای جانکاه میان او و لی‌لی انداخت. اما رایل خودش قربانیِ ترومایی کهنه بود و از همین رو، نفرت از او ساده نبود.

و «اطلس»، اطلس، آن پسری که از سرزمین کودکی‌های گمشدهٔ لی‌لی سر برآورد و روزی زنده‌گی‌اش را نجات داد. او فروغی در تاریکی زنده‌گی لی‌لی بود و گاه حضورش او را به قهرمان داستان مبدل کرد، یا شاید از اول هم قهرمان بود. نمی‌دانم!

اما تنها چیزی که مرا واداشت بقیهٔ کتاب را از ساعت چهار صبح تا همین حالا، بی‌وقفه در دست بگیرم و تمام کنم، بیشتر از پایانش، تصمیم نهایی لی‌لی بود که آیا با وجود این همه خشونت، باز هم به‌خاطر عشق بی‌حدومرزی که نسبت به رایل در دل داشت، می‌ماند؟ یا پا روی قلبش می‌گذاشت و می‌رفت؟

این کشمکش، این جنگ درونی میان عشق و احترام به خویش، همان نقطه‌ای بود که مرا میخکوب کرد و در نهایت، چیزی که تا حالا در درونم زمزمه می‌شود، این آرزوست که ای کاش همهٔ انسان‌ها، همهٔ زن‌ها و مردهایی که در گوشه‌های تاریک زنده‌گی دست‌وپا می‌زنند، یک حامی واقعی داشته باشند؛ یک پناه‌گاه امن. ای کاش هیچ‌کس به‌خاطر نبودِ آن شانهٔ گرم و آن گوش شنوا، مجبور نشود در برابر خشونت سر خم کند، تسلیم شود و آرام‌آرام در سکوت محو گردد.

Gandominسایر مطالب

Avatar for Gandomin

جایی برای دیدن افغانستان از زاویهٔ تجربه‌های شخصی و اجتماعی؛ رسانه‌ای برای تبدیل زیستن به روایت و آگاهی جمعی.

دیدگاه وجود ندارد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *