Ph 2

تصویر بازسازی‌شده از فضای صنف درس و روایت استاد همکار؛ طراحی توسط Google Gemini


Woman Profile
نرگس واثق
نویسنده

از گرمای زیاد، رو به هلاک‌شدن هستم. سروصدای شاگردان، اعصابم را بیشتر خراب می‌کند. صدایم را بالا می‌برم و رو به نمایندهٔ صنف فریاد می‌زنم: «حداقل برو یک استاد همکار بیار بی خاصیت!»

نماینده، بی حوصله نگاهم می‌کند و در جواب حرفم می‌گوید: «بسیار درس‌خوان هم هستین که یک استاد همکار هم بیارم!»

حرفش را می‌زند و بدون گرفتن جوابی از سمت من، از صنف بیرون می‌شود. از حرص گپ‌های نماینده، رو به شاگردان، داد می‌کشم: «یک دقیقه چپ شوین، قوم گنجشگ‌ها!»

سروصداها کمی می‌خوابد اما نه زیاد. روی چوکی‌ام می‌نشینم و به «مجید»، پسر شوخ صنف که در حال آوازخواندن ‌است، نگاه می‌کنم. نگاه خیره‌ام را که می‌بیند، می‌گوید: «عه، قرض بابیت سرم اس؟

با تأسف نگاهش می‌کنم که صدای مردی می‌آید.

  • «چی گپ‌است این‌جه؟»

سروصداها یک‌باره می‌خوابد و نگاه‌مان به پسر جوان و دریشی‌پوش می‌افتد. نماینده، با صدای بلند، رو به صنف اعلام می‌کند که آن مرد، استاد همکاراست.

استاد جوان، سمت میز استادها می‌رود و روی چوکی‌اش می‌نشیند. بکس دستی‌اش را کنار چوکی می‌گذارد و دست‌هایش را درهم قلاب می‌کند.

  • «خب، ساعت درسی‌تان چیست؟»

نماینده با صدای رسا، پاسخ می‌دهد: «ادبیات، استاد.»

استاد، سرش را با تفهیم تکان می‌دهد و از نماینده درخواست کتاب می‌کند. نماینده هم صفحهٔ درسی را باز کرده و کتاب را به دست استاد می‌سپارد. همهٔ شاگردان، با چشم‌های ریزبینانه به استاد خیره ‌هستند تا اگر حرکتی بی‌جا انجام دهد؛ این‌ها هم ایراد بگیرند. استاد، صفحهٔ کتاب را باز می‌کند و دقایقی بی‌حرکت، به صفحه خیره می‌شود. مجید که سکوت و خیره‌‌گی او را می‌بیند، با شوخی می‌گوید: «استاد، سوادتان نم کشیده؟ خوانده نتانستین؟»

با این حرفش، تمام صنف به خنده می‌افتد. من هم در حالی که با کتاب خودم را پکه می‌کنم، می‌خندم. استاد خیلی با متانت کتاب را روی میز می‌گذارد و می‌گوید: «عنوان درس تان “مادر”است. امروز می‌خایم یک داستان بری‌تان تعریف کنم. یک داستان واقعی، داستان سر گذشت خودم!»

همهٔ شاگردان، به شمول من، کنجکاو به استاد خیره می‌شویم تا ببینیم چه می‌گوید.

  • «وقتی هم‌سن شما، یعنی شانزده یا هفده‌ساله بودم، خیلی پسر لج‌بازی بودم؛ مادرم هم سخت‌گیر. در کوچهٔ ما هر شب، پسرهای هم‌سن‌وسالم تا ساعت ده یا یازده شب، بیرون از خانه بودن و قصه و خنده می‌کدن. مه هم دلم می‌خواست ده او دورهمی‌های‌شان اشتراک کنم اما مادرم نمی‌ماند و می‌گفت: “قبل از تاریکی هوا، باید خانه باشم.”

هر وقت سر همی سخت‌گیری‌های مادرم، یک دعوا در خانه داشتیم. جوان بودم و به قول عوام، “سرم بوی قرمه می‌داد.”

مه تنها فرزند مادرم بودم. پدرم چون سرباز بود، وقتی مه دو ساله بودم، شهید شده. ده او وقت‌ها، مادرم فقط بیست‌سال سن داشت و دوباره عروسی هم نکد. یک روز متوجه شدم که یکی از پسرهای پول‌دار محل، موترسایکل خریده! فکری در ذهنم خطور کرد که: “چرا مه هم یکی نخرم؟!”

تمام راه خانه را با شوروشوق طی کردم. مادرم خیاط بود و می‌دانستم از پس هزینهٔ یک موترسایکل حتمن بر میایه. همی که به خانه رسیدم، موضوع ره بری مادرم بازگو کدم. خلاف انتظارم، به شدت مخالفت کد. او روز هم یک دعوای اساسی راه انداختم و از خانه بیرون شدم. خانه عمه‌ام رفتم و گفتم: “با مادرم دعوا کدم.”

عمه‌ام، سریع به مادرم زنگ زد و خبر داد که یکی دو روز ره ده اونجه می‌مانم. یک هفته گذشت و قهر مه هنوز ادامه داشت. مادرم هر روز زنگ می‌زد و مه جواب نمی‌دادم. وقتی کوچک بودم، انگشت کوچک دست چپم زیر سوزن ماشین خیاطی گیر کده بود و باعث شد انگشتم ره ببرن!»

دستش را بالا می‌آورد و ما انگشت بریده‌شده‌اش را می‌بینیم که نصفش نیست. لبخند غمگینی می‌زند و ادامه می‌دهد:

  • «ده جواب تمام نگرانی‌هایش می‌گفتم: “زیاد نگران بودی، انگشتم بریده نمی‌شد!”

قهر کدنم ادامه‌دار شد و مادرم را مجبور به خرید موترسایکل کد. درست دو روز پیش از سال نو بریم خرید. مه هم تازه شوق کده بودم و بی‌اجازه، هر جا می‌رفتم و موترسایکل ره با دوست‌هایم شریک می‌کدم تا درست‌تر یاد بگیرم. چهارمِ سال نو، مادرم قصد رفتن به روستا و دیدن خاله‌ام ره کد. مام که تازه شوق کده بودم، به هزاران اصرار و قهر، راضی‌اش کدم که با موترسایکل مه بریم. حرکت کدیم وهمی که کمی از شهر فاصله گرفتیم، سرعتم ره زیاد کدم. مادرم ترس خورده، پشت‌سر هم تذکر می‌داد که ‌آهسته برم، اما گوشم بدهکار نشد. از حرص ای که حالی جوان شدیم، باز هم اجازهٔ هر کار ره ندارم؛ لحظه‌به‌لحظه، سرعتم ره بری خودنمایی به مادرم، بیشتر کدم.

نمی‌فامم چطور شد؛ یک موتر، از یک کوچه خارج شد و مقابلم قرار گرفت. سرعتم زیاد بود، کنترل موترسایکل از دستم خارج شد و صدای چیغ مادرم، آخرین چیزی بود که به یاد دارم. چشم که باز کدم، ده شفاخانه بودم. صدای مادرم از اتاق کناری‌ام می‌آمد که نگران حال مه بود. فقط یک دستم بی‌جا شده بود و کمی زخم‌های سطحی داشتم. اوقدر با دیدن زخم‌هایم بالای مادرم عصبانی شدم که حد نداشت. با همو حالم از جا بلند شدم و به اتاق کناری رفتم. همی که داخل شدم، بدون مقدمه شروع به داد و بیداد کدم: “خوبت شد؟ راحت شدی؟ عصبیم کدی، حالا با دیدن ای حالم خوشحال‌استی؟!”

مادرم که دید مه سالم هستم، سریع شروع به شکرگزاری کد. دکتری که در حال معاینه کدن مادرم بود، با تأسف نگاهم کد و گفت: “زن بیچاره خودش ره کشت پسرم، پسرم گفته! شرم نداری تو؟ مادرت به‌خاطر ای عصبانیت کودکانهٔ تو دیگه حق راه رفتن نداره؛ فلج شده! اگر وقتی از سر موترسایکل افتیدی، مادرت از پشت بغلت نمی‌کد و کمرت به سنگ می‌خورد، حالا جای مادرت تو فلج می‌شدی. او خودش ره سپر بلای تو کد. کمی قدر بدان، احمق!”

گپ‌های دکتر، مثل چکشی که بالای میخ کوبیده می‌شد، به سرم کوبیده شد. مادرم فلج شده بود. در سی‌وشش یا سی‌وهفت‌ساله‌گی. درست همو روز مه درس عبرت گرفتم، اما تاوان ای درسم خیلی بهایی سنگین داشت. بهایی به قیمت زمین‌گیر شدن مادرم. همو روز، همونجه از مادرم عذرخواهی کدم و او بدون درنگ مره بخشید، اما خودم تا هنوز خودم ره نبخشیدیم. بریده‌شدن انگشتم از شوخی خودم بود، نی بی‌فکری مادرم اما مه همیشه او ره آزردم.»

استاد، چشم‌هایش را می‌بندد و قطره اشکی از گوشهٔ چشمش تا کنج لبش امتداد پیدا می‌کند و با آه می‌گوید: «ده زنده‌گی، هر بار به اشتباه، مه تصادف کردم، مادرم زخم برداشت و مه بازم طلب‌کار شدم. او همیشه خودش ره سپر بلای مه کد و مه قدر ندانستم. هنوز که هنوزاست، بعضی وقت‌ها که مریض میشه و مه بری نگهداریش خانه می‌مانم، او غصه می‌خوره که به‌خاطر او از کار و زنده‌گی‌ام ماندم. مادر، واژه‌ای نیست که بری‌تان تعریف کنم. او عشق‌است که باید تجربه شوه. مادر، جوهری‌ست که خودش ره سنگ می‌کند تا جوهر بی لیاقت مثل مره نگهداره.»

آن روز، درس آن استاد همکار، به‌قدری تاثیرگذار بود که هیچ‌کس حرفی نمی‌زد. همین که مکتب تعطیل شد و به خانه برگشتم، سریع پیش مادرم رفتم و دست‌هایش را بوسیدم؛ به‌خاطر تمام زجرهایی که داده بودم و تمام حرف‌گوش‌نکردن‌هایم، از اوعذرخواهی کردم. نمی‌خواستم حداقل یک نفر دیگر هم مثل استاد، زمان عذرخواهی برایش دیر شود. جاودان باد این عشق افسانه‌ای!

Gandominسایر مطالب

Avatar for Gandomin

جایی برای دیدن افغانستان از زاویهٔ تجربه‌های شخصی و اجتماعی؛ رسانه‌ای برای تبدیل زیستن به روایت و آگاهی جمعی.

دیدگاه‌ها غیرفعال شده‌اند