
چکشهای محکمی بر آهنچادر میکوبید تا آن را به شکل دلخواه دربیاورد. گرمای نیمهظهر ماه سرطان/تیر، طاقتش را تاق کرده بود. گوشی در جیبش زنگ خورد. با آستین، عرق پیشانیاش را گرفت و دست در جیب برد تا گوشیاش را دربیاورد. مادرش بود. لبی گزید و تماس را وصل کرد.
– سلام، ننه.
مادر کمی عصبی پاسخ داد:
– والیکم. چی شدین؟ روز چاشت شد. ده ای گرمی کی راه بگرده؟
حرفهای او در گوشش زنگ خورد.
– چی میشه نان ره ده شار بخوریم؟
همیشه دوست داشت بیرون از خانه غذا بخورند، حرف بزنند و شبیه این سریالهای تلویزیونی، با هم بخندند. دفعهٔ قبل، بهخاطر مادرش که نمیتوانست غذای بیرون را بخورد، مجبور شدند در خانه غذا بخورند و او خیلی از این بابت راضی نبود. این بار را میخواست به خواست او پیش بروند، اما طوری که مادر را هم نیازرده باشند. با دست، رویش را پوشاند؛ مثل اینکه مادر مقابلش باشد و متوجه دروغ گفتنش شود.
– میآییم، ننه جان. یک کار عاجل با پیسهٔ خوب پیدا شد. دلم نشد ایلا کنمش. اینه دستی میایم.
دروغ خوبی سرهم کرده بود. عصبانیت مادر کمی خوابید.
– الهی که همیشه کارت خوب باشه بچی. زود بخیر بیه خی.
چشمی گفت و بعد از خداحافظی، گوشی را قطع کرد. شرمنده بود از دروغی که گفته بود اما چون رویش اسم «دروغ مصلحتی» را گذاشته بود، زیاد وجدانش را ناآرام نمیکرد.
ساعت دیواری دکانش را که اهدایی یک تانک تیل بود، نگاه کرد. دهونیم صبح را نشان میداد. دستهای خاکزدهاش را بههم کوبید تا خاکِ نشسته بر دستش را بتکاند. در نیم ساعت به خانه میرسید و آمادهشدن و برآمدنشان از خانه هم نیم ساعتی را در برمیگرفت و تا دنبال عزیزش میرفت و به بازار میرسیدند، ظهر میشد و مجبور میشدند غذا را در بیرون بخورند. زمانبندی خوبی کرده بود!
شاگردش را صدا زد:
– احمد! او احمد!
احمد، نوجوانی که نصف روز به مکتب میرفت و نصف روز در دکان میبود، این اواخر از مکتب، بهخاطر بودن در دکان تعطیلی گرفته بود. دواندوان از بیرون دکان سر رسید.
– بله، خلیفه.
به کنار گاوصندوق بزرگ اشاره کرد و گفت:
– صاحبش که آمد، هزار روپه از پیشش کم نگیری. پانزدهسد خلاص کده بود، پنجسدش ره داده. یک هزارش مانده.
سپس، در حالی که خاک لباسش را میتکاند، ادامه داد:
– ای کار نصفه مرم تکمیل کو. مه برم خانه که ننهام زنگ زده، شار میریم.
احمد که از قضیه ازدواج او آگاه بود، لبخندی زد و گفت:
– بهچشم، خلیفهجان! بهخیر برین که زودزود به پلو نزدیک شویم.
حسن، پسگردنی به او زد و انگشت اشارهاش را در شکم نیمهچاق احمد فرو کرد.
– مه میگم ای ره اَو کو، تو ده قصه کلان کدنش هستی.
احمد، خندیده گفت:
– پلو طوی شما ای ره کته نمیکنه.
حسن، در حالی که از دکان صندوقسازیاش خارج میشد، صدایش را بالا برده، گفت:
– ها، پلو طوی مه روغن نداره، نی!
دستش را برای تاکسی دم دکان بالا برد، تاکسیای که همیشه آنجا ایستاده میبود و آشنایی هم از این راه داشتند. رانندهٔ تاکسی، مردی میانسال با موهای جوگندمی بود. بهمحض سوارشدن حسن، با او سلاموعلیک گرمی کرده و پرسید:
– کجا، آغا داماد؟
حسن، سرخوش از لفظ «داماد»، با دهان پرخنده، پاسخ داد:
– خانه میرم کاکا رضا که ننیمشان منتظر مه هستن بریم شار.
رضا در حالی که تاکسی را روشن میکرد، پرسید:
– به سلامتی! چی کم مانده که باز میرین بازار؟
– بر زنا دیگه چی کار هست، کاکا جان؟ همی طلا دیگه.
رضای تاکسیران خندهای کرد و گفت:
– ها، اینا ره که نخری باز نکاح قبول نیست، نی؟ به سلامتی بخرین.
– سلامت باشین، کاکا. نی زن مه اوقسم توقعات نداره، ای گپا ره ننیم میکشه. میگه طلای زن، سرمایهٔ خانه.
– راست میگه ننهات. هم هوس و آرزو خو اس، اگر توقع هم نباشه.
لبخند عمیقی بر لب حسن جاری شد و گفت: آرزوی هر دوی ما زندهگی خوش ما تا دم مرگ اس.
– بهخیر جان کاکا، بهخیر.
حسن هم زیر لب «بهخیر» میگوید و بلندتر ادامه میدهد:
– باز همو پیش خانه کمی صبر کنین. کالای مه تبدیل کنم، پس ما ره ببرین خانه خسرم. از اونجه خشو و زنم ره گرفته میریم طلافروشی.
– خو درست اس، بچیم. میریم بخیر. عجله نکو.
پیشنهاد میداد که عجله نشود ولی از دل حسن که خبر نداشت. دل به دلش نبود تا این سه روز سریعتر تمام شود. شش سال صبر کرده بود و شش سال، وقت کمی برای دل عاشقش نبود.
چوک را که رد کردند، حسن سریع گفت:
– کاکا، تیر شدیم.
رضا سرِ تأیید تکان داد و گفت:
– فامیدم. او سرک ره بند کدن. باز ده برچی انتحاری شد، نی. خبر نشدی؟
حسن چینی به پیشانی داد و گفت:
– نی ولا. خدا میدانه چقه تلفات داده.
– نیم ساعت، چهل دقیقه پیش بود. هنوز از تلفات خبر ندادن. سرک راه شفاخانه ره هم بند کدن بهخاطر خبرنگارها. ولی زیاد گیروبار بود. دم شفاخانه، دکترها بعضیا ره روی سرک معاینه میکدن.
حسن به روزی که نتایج کانکور آمد، فکر کرد. چقدر خوشحال بود که قرار است داکتر شود و همه را نجات دهد؛ اما امروز غمگین بود، چون میدانست خیلیها را، حتی اگر حقشان نباشد، ممکن است نجات داده نتواند. و چقدر بد بود فکرکردن به چنین پدیدهٔ غمانگیز و وحشتناکی!
***
مادرش، چادرنماز بهسر و پدرش دستمال بهشانه، روی حویلی انتظار حسن را میکشیدند. شرمزده گفت:
– همی دقیقه کالا تبدیل کده میایم. تا او وقت شما ده زرینه زنگ بزنین تیار باشه.
با شنیدن اسم زرینه، چشمهای مادرش لبریز عصبانیت شد، اما کاری نمیشد کرد. امیدوار بود بعد از عروسی، نگاه مادرش به همسرش تغییر کند. معتقد بود مادرش خوبیهای زرینه را که ببیند، یادش میرود او عروس خوش کردهٔ پسرش است. کم حرفی نبود دیگر؛ به عشق و عاشقی ازدواجکردن، رسمی بود بد پنداشته شده که حسن او را زیر پا گذاشته و دو پا را در یک کفش کرده بود که باید همدانشگاهیاش را که دختری زیبا و محجوب بود، برایش خواستگاری کنند. بماند که این خواستهاش چقدر رسوایی به دنبال داشت. یادش به سال اول دانشگاه افتاد؛ وقتی در تختهبورد بزرگ به نمرات امتحان سمستر دومشان نگاه میکرد، صدایی ظریف از پشت سرش گفت:
– ببخشین، میشه اول مه ببینم؟ حمَلهام آمده و کمی بر رفتن عجله دارم.
صورتش را برگرداند و خواست بگوید او هم عجله دارد، اما با دیدن دو چشم عسلیای بادامی، حرفش را خورد. حرف دیگری هم در ذهنش نیامد که به آن دو چشم مضطرب بگوید. برای همین، بیحرف کنار رفت و از میان لبهای گلابیرنگ دخترک، کلمهٔ «تشکر» را شنید. از کنارش او را ورانداز کرد. ابروهای قهوهای تیرهاش را در هم گره داده بود و با دقت تمام، نمرات را میدید. دماغ گِردش زیاد بزرگ نبود و چهرهاش را شیرینتر کرده بود. قدش تا شانهٔ حسن میرسید. سریع به کفشهایش نگاه کرد. یک کفش بیپاشنهٔ سیاه که نگینهای کوچک طلایی داشت، به پا کرده بود. چپن سیاهرنگی که برند طلایی داشت، تا سر زانویش میرسید و چادرش نیز همرنگ جام عسلِ چشمهایش روشن بود و همخوانی خوبی با برند چپن و نگین کفشش ایجاد کرده بود.
دخترک سریع سمت حسن برگشت و با لبخند بزرگی گفت:
– تشکر بسیار زیاد! ببخشین که وقت شماره گرفتم. خداحافظ.
دخترک که رفت، حسن به جای خالیاش خیره شد و کمبودی در خودش حس کرد؛ جای خالی قلبی که دخترک چشمطلایی با خودش برده بود. از همان روز، حسن فهمید اگر با دلش همراه نشود، روزگارش سیاه خواهد شد که هیچ، برق طلاییرنگ هم در آن نخواهد درخشید.
بعد از آن روز، کمین میکرد تا دخترک چشمطلایی را ببیند و بعد فهمید شاگرد ترم اول است. این قدر کمینکردن، نگاهکردن و تعقیبکردن زیاد شد تا بالاخره روزی دخترک مقابلش ایستاد و پرسید:
– دو کلمه حرفزدن سختتر از ای همه کمین و تعقیب است؟
همانجا بود که فهمید او هم دلدادهاش شده است. آنقدر حسش قدرتمند بود که مقابل همهچیز ایستاد. مادرش شیرش را حلالش نکرد؛ چون او شیرینیخوردهٔ دختر خالهاش از زمان نوزادی بود، اما هیچگاه تن به این خواستهٔ مادرش نداد. دختر خالهاش دختر بدی نبود اما حسن هر چه میکرد، نمیتوانست نگاهی جز دخترخالهبودن به او داشته باشد. با وجود اینکه همه آن دو را به اسم هم میشناختند و مادرش از همان زمان نوزادی این دو، برای دختر عیدی میبرد و او را عروس خطاب میکرد. حسن با وجود اینکه نمیتوانست او را طوری دیگر ببیند، باز فکر میکرد وقتی درسش تمام شود و با او ازدواج کند، همهچیز خوب پیش خواهد رفت؛ اما او عشق را در این میان فراموش کرده بود. دختر خالهاش، حسن را دوست داشت و این را میشد از صورت خندان و نگاه شرمزدهاش، هر بار که به او مینگریست، فهمید.
روزی که موضوع زرینه را بیان کرد و از خاله و خالهزادههایش عذرخواهی کرد، دید که چطور با گریه اتاق را ترک کرد و دیگر هرگز بعد از سه سال، با او چشمدرچشم نشد. طوری خودش را پنهان کرد که گاهی حسن شک میکرد اصلن سعیده نامی هم در بین دخترهای قومشان بوده است. خالهاش در ابتدا مقاومت کرد و حرف تا جایی رسید که میخواست از حسن، بهخاطر فریبدادن دخترش، شکایت کند؛ اما وقتی سماجت او را دید، با نفرینهای زیاد موضوع را تمام کرد و رابطهاش را با خانوادهٔ حسن قطع کرد. ماماها و خالههایش هم با خود حسن قطع رابطه کردند. پدرش با او سر لج افتاد و از خانه بیرونش کرد، اما هیچکدام فایدهای نداشت که او از زرینهاش، دختر رویاهایش، دست بکشد.
این سماجت او باعث شد بقیه تسلیم شوند، اما مادرش سر هر موضوعی، طبل مخالفت مینواخت و حسن به آرامی قبول میکرد. وارد اتاق که شد، دلش زیرورو شد. تمام جهازش چیده شده بود و تختخوابش به دستور عروس با گلهای سرخ و سفید، مزین شده بود. ظرفهای یکدست سفید و نقرهای در الماری دیواری خودنمایی میکرد. پردههای جگری و طلایی، همخوانی خوبی با تشک و سرتختیاش داشت. عکس دونفرهٔ روز نامزدیشان، که با لبخند ملیح بههم نگاه کرده بودند، بالای تاج تخت نصب شده بود. هر موقع به آن عکس نگاه میکرد، زیبایی خانهٔ نوپایش دو چند میشد. دخترک مو طلایی، روزگارش را همسان لبخند زیبا و به رنگ موهای طلاییاش کرده بود. سه روز دیگر، دختر زیبای موجود در عکس را کنار خودش داشت؛ برای همیشه و تا دم مرگ.
لباس عوض کرد و خواست سریع شانهای به موهای آشفتهاش بزند، اما صدای جیغ و گریهٔ بلندی از حویلی، او را آشفته کرد. سریع به حویلی شتافت و مادرش را یافت که با گریه، محکممحکم روی زانوی خود میزد. نمیدانست چه شده و پدرش را دید که دست روی قلبش گذاشته، چشمهایش را از درد جمع کرده و با گوشی حرف میزند.
به سمت مادرش دوید.
– ننه، چی شده؟
مادرش چنگی به صورتش زد و فریاد کشید:
– بد دعای خالهات گرفت، بچی! سیاهبخت شدی بچی، سیاهبخت شدی!
مفهومی نگرفت و نگاهش را به پدر کشاند. پدر گوشی را قطع کرده بود و تن به نگاه پرسشگر پسرش نمیداد.
– آغا، خیریت؟
پدرش نگاه به آسمان دوخت و نصفهنیمه گفت:
– امروز ده برچی باز انتخاری شده… عروست رفت بچی، داغدار شدیم…
گریه امانش را برید و حسن با بیحالی و شک روی زمین افتاد. یک حرف در گوشش همچون ناقوس مرگ زنگ میخورد: «عروست رفت!»

