
هفتهٔ گذشته، برای پیادهروی، بهسوی کوهها و درختها رفته بودیم. هر قدر که میرفتیم و قدم میزدیم و به کوهها و درختها و ماهتاب، نزدیکتر میشدیم، یک قسمهایی، من از جهان خودم دورتر میشدم و به جهان دیگری نزدیکتر میشدم. آسمان هنوز کاملاً روشن و خورشیدی نشده بود و لایههای درخشان شب، باقی مانده بودند. در حالت عادی و در نگاه معمولی، آسمان آن روز بیشتر شبیه «شبهای پرستاره» بود و میبایست در آن لحظه، ذهناً به آسمان شب پرستاره میرسیدم. اما نه، آسمان شب پرستاره از مقابل چشمهایم محو شده بود و لایههایی از نقاشی «جیغ»، در آسمان آن روز، در مقابلم ظاهر شده بود. دست خودم نبود، من هم نمیخواستم آن لحظه را نیز مضطرب باشم و بترسم، اما چه کار کنم دیگر، باز من بودم و «جیغ».
نقاش محبوب من «ونگوگ» است، سالها به آسمان چرخانِ «شب پرستاره» نگاه کردهام، به آن ستارههای متورم، به آن شب آبیای زنده و پرتبوتاب و همیشه خواستهام خودم را در آن پیدا کنم. اما حقیقت این است که هیچگاه نتوانستهام آنطور کامل و بیرحمانه در نقاشیهای ونگوگ جا بگیرم. انگار در آثار او، هنوز روزنهای برای روشنایی وجود دارد؛ هنوز چیزی از امید و از زیستن باقی مانده است. حتی گمانم اندوه ونگوگ نیز، نوعی میل شدید به زندهگی را با خود حمل میکند. اما در برابر «جیغ»، همیشه احساس دیگری داشتهام؛ احساسی نزدیکتر، شخصیتر و بسیار تاریکتر. نقاشیای که اثرش در روح و روان و قلبم از هر اثر هنری دیگری عمیقتر مانده، متعلق به «ادوارد مونک» است. شاید چون «جیغ»، نوعی وضعیت روحی است؛ نوعی فروریختن و فرسودهگی انسان در برابر جهان است.
آن روز، در جریان راهرفتن و قدمزدن به این میاندیشم که برای من، مواجهه با این تابلو، تنها تجربهٔ زیباییشناسانه نبوده؛ بلکه نوعی شناسایی است. انگار این نقاشی، پیش از تولد من، چیزی را دربارهٔ زیستن من در ترس فهمیده بوده، ترسی ادامهدار و کشدار و روزمره؛ ترسی که در حذف تدریجی امکانها و در عادتکردن به فقدان آزادی شکل میگیرد. و حالا که بیشتر به این موضوع فکر میکنم، میبینم که نوعی اعتراف بوده؛ اعتراف به اینکه اگر قرار باشد جایی خودم را جا بدهم، اگر قرار باشد روزی در تابلویی محو شوم، آن تابلو چیزی جز «جیغ» نخواهد بود. من با این تابلو همذاتپنداری میکنم؛ به حدی که باری در وصفش گفته بودم: «اگر من تابلوی نقاشی بودم، میخواستم جیغِ ادوارد مونک باشم.»
شاید چون انسان داخل این تابلو، بیش از آنکه شبیه یک شخصیت باشد، شبیه یک روان فرسوده است. او نه زن است، نه مرد، نه جوان و نه پیر، او یک موجود بیهویت و بیچهره است. او بیشتر شبیه لحظهای از فروپاشی و فرسودهگی است؛ لحظهای که انسان دیگر نمیتواند میان خودش و جهان فاصله نگه دارد. در «جیغ»، فقط یک انسانِ در حال اضطراب نیست؛ تمام جهان مضطرب است. آسمان میپیچد، رنگها میلرزند، خطها آرام نیستند و طبیعت، انگار شکل تبدار یک ذهن خسته و در حال فرسایش را به خود گرفته است.
شاید دلیل ماندگاری این اثر نیز همین باشد؛ اینکه مونک، شکل دیدهشدن اضطراب را تغییر داد. «جیغ»، جهان درون را روی بوم آورد؛ جهانی که بعدها انسان مدرن، شاید بیشتر از هر زمان دیگری در آن گرفتار شد.
وقتی مونک در سال ۱۸۹۳ میلادی، این اثر را خلق کرد، اروپا هنوز وارد فاجعههای بزرگ قرن بیستم نشده بود، اما گویی او زودتر از دیگران، اضطراب عصر جدید را حس کرده بود. خود مونک انسانی بود که مرگ، بیماری، تنهایی و اختلالهای روانی، از کودکی در زندهگیاش حضور داشتند. او جایی نوشته بود: «بیماری، دیوانهگی و مرگ، فرشتهگانی بودند که بر گهوارهٔ من ایستاده بودند.» شاید بههمین دلیل است که آثارش، بهجای آنکه جهان را آنگونه که هست نشان دهند، آن را آنگونه که بر روح انسان میگذرد، تصویر میکنند.
روایت مشهور شکلگیری «جیغ» نیز دقیقاً از همین جهان روانی سرچشمه میگیرد. مونک، در یادداشتی مینویسد که روزی هنگام قدمزدن با دوستانش، ناگهان احساس خستهگی و اضطراب شدیدی کرد. دوستانش به راه ادامه دادند، اما او ایستاد. خورشید در حال غروب بود و آسمان به رنگ سرخ خون درآمده بود. همانجا بود که حس کرد «جیغی عظیم و بیپایان از دل طبیعت» عبور میکند. این تجربه، صرفاً یک مشاهدهٔ بصری نبود؛ نوعی هجوم روانی بود، لحظهای که مرز میان انسان و جهان فرو میریزد و طبیعت، خود به اضطراب تبدیل میشود.
آن روز، وقتی بهجایی رسیدیم که میبایست دوباره برگردیم به سوی خانه، برای لحظهای، تنها شدم و گویی که مواجهه با خودم، به اوج رسیده بود. تابلوی «جیغ» که تمام آسمان آن روز را احاطه کرده بود، دست از سرم برنمیداشت. در بُعد شخصی و تنهایی و مواجهه با خود، «جیغ» به تجربهای کاملاً زیسته و درونی اشاره میکرد: لحظهای که احساس کردم از خودم جدا میشوم و در مرز فروپاشی قرار میگیرم؛ جایی که جهان، در هر لحظه میتواند معنای خود را برایم از دست بدهد. از این منظر، «جیغ» تصویر لحظهای بود که انسان در تنهایی مطلق، با خودِ واقعیاش مواجه میشود؛ خودی که دیگر قابل کنترل، تعریف یا پنهانکردن نیست. همین است که اثر، در سطح شخصی، تجربهٔ بیپناهی خالصِ بودن را آشکار میکند؛ جایی که انسان برای یک لحظه، خودش را بهعنوان «حس زندهبودن مضطرب» تجربه میکند.
از آن تنهایی و مواجهه، خودم را خلاص کردم. دویدم و ظاهراً به دو همراهم، نزدیکتر شدم. آسمانِ «جیغ»، باز بالای سرم بود و در چنین وضعیتی، آن را میتوان صورتبندی بصری بحران انسان مدرن دانست؛ انسانی که در یک جامعهای بهظاهر منظم، اما گسسته زندهگی میکند. در این اثر، انسانِ تنها در مرکز تصویر نیست، بهنوعی محصول جهان پیرامون خویش است؛ جهانی که در آن ارتباطهای انسانی، آهسته و پیوسته رو به سستی میروند و تجربهٔ زیست جمعی، جای خود را به نوعی انزوای همهگانی میدهد. از این زاویه، «جیغِ» و انسانی که در آن هست، بازتاب شکافهای اجتماعی است: شکاف میان انسان و شهر، میان فرد و جمع و میان حضور فزیکی و غیبت روانی. به همین دلیل، «جیغ» را میتوان پیشدرآمد تصویری اضطرابهای جمعی قرن بیستم دانست؛ از جنگها و فروپاشیهای سیاسی گرفته تا تنهایی شهری و بیگانهگی در زندهگی روزمره.
آن روز، در مسیر برگشت، با طلوعِ بسیار باشکوه خورشید مواجه شدم. آن طلوع، چیزی شبیه همان آسمان داخل تابلوی «جیغ» بود. رنگهای آبی، سرخ، نارنجی و زرد، در هم آمیخته، موجدار و در حرکت بودند. یعنی اینکه در چشمها و در ذهن من، «جیغ» به بازآفرینیِ احساس تبدیل شده و فرمها عمداً از نظم کلاسیک خارج شده بودند: خطوط موجدار آسمان، کشیدهگی مسیر و تغییر شکل فضا، همه نشان میدادند که هدف «جیغ» نیز «نشان دادن تجربهٔ درونی جهان» است. رنگها در تابلوی «جیغ» هم دقیق و درست، شبیه آسمان آن روز از نقش توصیفی خود جدا میشوند و به حامل هیجان تبدیل میگردند؛ آبی، سرخ، نارنجی و زرد، نشاندهندهٔ شدت روانیاند. در این نگاه، مونک از بازنمایی طبیعت عبور میکند و به بیان مستقیم حالتهای ذهنی میرسد، بهگونهای که خود تکنیک نقاشی به زبان اضطراب تبدیل میشود.
هنگامی که به کوچهٔ خود ما رسیدیم، حس درماندهگی داشتم؛ لرزش پاهایم را حس میکردم و یک قسمهایی، تمام وجودم تعادلش را از دست داده بود. آن درماندهگی و لرزش، بیش از اینکه بهخاطر قدمزدن بوده باشد، گمانم بهخاطر«جیغ» احساس میشد؛ انگار که «جیغ»، بدن مخاطب را درگیر میکند و او را وارد یک تجربهٔ فیزیکی ناپایدار میسازد. یعنی اینطور حس میشود که انگار رنگها و خطوط ، برای ایجاد لرزش در ادراک بهکار رفتهاند؛ آسمان موج میزند، فضا فشار میآورد، و چشمهای مخاطب حس میکند که در محیطی ایستاده که تعادلش را از دست داده است. این تابلو نوعی «تجربهٔ بدنی اضطراب» میسازد؛ ضربان نامنظم، حس تهیشدن هوا و فشاری نامرئی که از تصویر به بدن منتقل میشود. در این سطح، «جیغ» دیگر حالتی است که در بدن ادامه پیدا میکند؛ گویی نقاشی وارد تن شده و آن را به ارتعاش و لرزه درآورده است.
در چنین موقعیتی و در جهان «جیغ»، گمانم که بعضی آدمها، بیشتر از دیگران در معرض چنین مواجههای قرار دارند. بعضی انسانها، جهان را روی اعصابشان حمل میکنند. برای همین است که وقتی به «جیغ» نگاه میکنم، احساس نمیکنم که روبهروی یک شاهکار هنری ایستادهام؛ احساس میکنم که کسی، سالها پیش، توانسته چیزی را بکشد که من همیشه فقط حسش کرده بودم و ابداً نتوانسته بودم بیانش کنم و یا به تصویر بکشمش.
شاید به همین دلیل است که هرگز نتوانستم خودم را در آرامشِ شبهای ونگوگ گم کنم. من بیش از آنکه به آسمانِ پرستاره تعلق داشته باشم، به آن پل لرزان مونک تعلق دارم؛ به آن لحظهٔ ایستادن میان جهانی که آرامآرام شکلش را از دست میدهد. انگار «جیغ»، تصویر زیستن طولانیمدت در اضطراب و نمایانگر زندهگی من است. و کسی چه میداند، شاید من پیش از آنکه در جهان واقعی زندهگی کرده باشم، سالها درون یک نقاشی زندهگی کردهام.

