
روشنای خاکستر؛ روایت آشنا
شب گذشته تا ناوقت نشستم و در نور اندک تلفن، «روشنای خاکستر» را آنقدر خواندم تا تمام شد. در گروه «ادبیات جهانی»، قرار بود این کتاب را در طول دو هفته بخوانیم؛ اما من نمیتوانستم مطالعهاش را چهارده روز کش بدهم و هر روز، آرامآرام، با این حجم از تلخی و واقعیت زندهگی زنان روبهرو شوم. بهاندازهٔ کافی بیرون از کتاب تجربهاش میکنم، دربارهاش میدانم و هر روز به شکلی متفاوت با این داستانها چشمدرچشم میشوم؛ برای همین، در دو نیمروز خواندنش را تمام کردم و کتاب را بستم. ... ادامه مطلب
