«گفتی که میبوسم تو را، گفتم تمنا میکنم
گفتی اگر بیند کسی؟ گفتم که حاشا میکنم»
– سیمین بهبهانی

بعضی شعرها هستند که بیآنکه دنبالشان بگردیم، خودشان ما را پیدا میکنند؛ و این بیت از سیمین بهبهانی برای من از همان دست شعرها بود. هرچند من سیمین بهبهانی را آنطور که باید نمیشناسم، ولی دیروز، کاملاً اتفاقی، در حالی با این بیت از شعرش مواجه شدم که—مثل هزاران زن دیگر—از یک سو غرور زنانهام بیداد میکرد و از سوی دیگر، ذهنم زیر دیوارهای بلندِ عرف و عادت، در آستانهی انفجار بود.
«گفتی که میبوسم تو را، گفتم تمنا میکنم. » همین «تمنا میکنم»، برای من بازتاب صدای زنی بود که بلد است عشق را احساس کند، دوست بدارد و دوست داشته شود؛ زنی که عشق را نه گناه، بلکه حقِ طبیعیِ قلبِ خودش میداند. همین جسارت را در شعرهای فروغ فرخزاد نیز میتوان دید؛ آنجا که بیواهمه از لذت، عشق و خواستن سخن میگوید. و به همین دلیل است که شعرش، برای بسیاری، بیش از آنکه صرفاً یک متن ادبی باشد، نوعی جسارت است؛ جسارتِ زن بودن، بیآنکه احساسش پشت پرده پنهان شود.
اما در مصراع دوم، «گفتی اگر بیند کسی؟ گفتم که حاشا میکنم»، سیمین بهبهانی فضای شعر را از شور و اشتیاقِ عاشقانه به قلمرو احتیاط و هراسِ اجتماعی میکشاند. همانجا متوجه میشوم که یک عمر است زنانی مثل بهبهانی، و هزاران زن دیگر، درگیر «حاشا» کردن و گریز از بروز احساساتشان هستند؛ در حالی که درونِ ذهنشان انقلابی برپاست؛ انقلابی فراتر از تصور و گریزناپذیر. همین فکر مرا وادار میکند که به این مسئله بیندیشم و بنویسم. من نیز مثل آن برونته که در اگنس گری مینویسد، با خودم فکر میکنم شاید این یادداشت به درد عدهای بخورد و عدهای هم شاید سرشان با آن گرم شود. تصمیم میگیرم رک و صریح، برای تمام زنانی بنویسم که مدتهاست عرف و عنعنه روی جسارت زنانهشان سایه انداخته است.
و اعتراف میکنم که ما همه، کموبیش، شبیه هم هستیم؛ از یک سو درون مغزمان انقلاب است و از سوی دیگر، ناچاریم احساساتمان را پشت دیوارهای بلندِ سنت پنهان کنیم. اما سرکشوار و بیباک، از خودم میپرسم: چه چیز را باید انکار کرد؟ عشق را؟ یا جامعهای را که تابِ آشکار شدنِ آن را ندارد؟ البته سرکشیِ من از سرِ بیاحترامی به سنت نبوده و نیست؛ بلکه از رسیدن به این آگاهی است که سنت، گاه انسانیت را محدود میکند و آدمی را—یا به روایتِ بهتر، زنان را—از بروز احساساتشان بازمیدارد.
مگر عشق، جز تجربهای انسانی است که وقتی از زبان یک زن بیان میشود، بهعنوان سرپیچی از قواعد نانوشتهی جامعه دیده شود؟ مگر قلب، پیش از آنکه از زن یا مرد باشد، یک قلب نیست؟ چگونه میتوان حسی را که عمیقترین بخش وجود انسان را درگیر میکند، با برچسبهای اجتماعی به گناه تبدیل کرد؟ مگر عشق، دشمن فرهنگ است؟ مگر عشق، یکی از قدیمیترین زبانهای فرهنگ نیست؟
برای من، مواجهه با این بیت شعر تنها روایت یک عشق نبود؛ بازتابی بود از زندگی، ترسها، آرزوها و سکوتهای جمعی. البته بسیار روشن است که این بیت فقط گفتوگوی میان عاشق و معشوق نیست؛ شرحِ حالِ نسلهایی از زنان است که در دل «تمنا» کردهاند و بر زبان «حاشا». مواجههای است با پرسشی بزرگتر: چرا در بسیاری از فرهنگها، زن باید عشق خود را پنهان کند؟ چرا اعتراف به دوست داشتن، برای زن، گاهی نه یک احساس انسانی، بلکه خطایی نابخشودنی تلقی میشود؟
من اعتراف میکنم که بعضی مواجههها هرگز از ذهنم بیرون نمیروند. در برابرشان، عواطفم—مثل ملودیِ «سوخته لالهزار من»ِ استاد سرآهنگ—مدام اوج و فرود میگیرد و در رفتوبرگشت میماند. در ذهنم جنگ جهانی سوم برپا میشود و جسم و روحم را به زانو درمیآورد. و منی که با رو کردن به شعر و شاعری، فاصلهام با ناملایمات زندگی به صفرِ ریاضی تقرب میکند، دیگر نمیخواهم تأثیرپذیر بودنم را در برابر این شعر و شاعرش انکار کنم.
و حالا، هر بار که این بیت را میخوانم، صدای نسلهایی از زنان را میشنوم که میان «تمنا» و «حاشا» زیستهاند. و راز جاودانگیِ شعر نیز همین است؛ اینکه هر نسل، درد خودش را در آن پیدا میکند.


دیدگاه وجود ندارد