
لیمه آفشید یکی از شاعران معاصر افغانستان است که بیشتر در تنپوشهٔ غزل طبعآزمایی کرده است. غزلهای او از لطافت و تغزل طبیعی برخوردارند. در شعر او، پیوند و مناسبت تمام اشیا با همدیگر بهخوبی حفظ شده است. علاوه بر این، او در گرهزدن رنجهای انسانی در بدنهٔ تکنیکهای دستوپاگیر شعر نیز تا حدودی موفق بوده است. به قول تئودورف، ادبیات انکار از دیدن واقعیتهای موجود نیست؛ بلکه ادبیات، علاوه بر دیدن واقعیتهای موجود، گشودن چشماندازهای جدید به سوی واقعیتهای ممکن دیگر نیز است. در شعرهای آفشید نیز تلخی، رنج و ملال انسان مدرن به شکل رقیق آن شناور است؛ طوری که خواننده در بسیاری از موارد با یکبار خواندن شعرش، این طعم را زیر زبانش حس نمیکند. قبل از اینکه سخن بسیار به اطناب بگراید، غزلی از او را با هم میخوانیم.
پروانه میچرخد، چراغ سقف، پروانه را جدی نمیگیرد
افسانه میخواند بخوابد، خواب، افسانه را جدی نمیگیرد
بین سرش آتشفشان دارد، روی سرش جنگل نمو کرده
قلبش بیابانیست بیپایان، او خانه راجدی نمیگیرد
آنی که بغضش را میان مشت، له کرده و کوبید بر دیوار
دیگر به گریه عرصهی امن هر شانه را جدی نمیگیرد
او ببر مجروحیست که زخمش، هرماه باید تازه، تر باشد
ببر است و هرگز خون جاری ماهانه را جدی نمیگیرد
زخم عمیقی خوردهام خندید، آهای دنیا مردهام، خندید
من جدیام! دنیا چرا حرف دیوانه را جدی نمیگیرد؟
لیمه آفشید
در نخست باید عرض شود که هر بیت این شعر بخشی از یکسری اتفاقات منقطع است؛ اتفاقاتی که در زندهگی یک زن رخ داده یا ممکن است رخ بدهد. قابل یادآوری است که این به معنای گسست پیوندهای عمودی شعر نیست، هرچند در ظاهر این خطا محتمل است.
در مصرع نخست از یک مویتف کهن شعرفارسی، که مناسبت پروانه و نور است، استفاده شده؛ اما شاعر سعی کرده است با آوردن چراغ سقف، وضعیت را مدرن و امروزی نشان بدهد. ابزار بیان تغییر کردهاند، اما نگاه شاعر از سنت کهن شعر فارسی فاصله نگرفته است؛ زیرا شاعر، با آنکه از چراغ آویزان شده از سقف، استفاده کرده، اما در نهایت به بیان اشتیاق پروانه با نور پرداخته است.
امر دوم، پرسونیفیکاسیون به کاررفته در این بیت است و آن، جدی نگرفتن پروانه توسط چراغ است. این موضوع نیز موضوع بسیار بکر و سرشار از تازهگی نیست؛ زیرا در شعر فارسی این تکنیک پر بسامد است. نوع نگاه عاشقانه نیز در این شعر متأثر از سنت گذشتهگان است؛ معشوقهای که کارش جدی نگرفتن عاشق بیچاره است و پروای تپیدن و سوختن او را ندارد. در صورتی که اگر با معیارها ودانشهای نوین امروزی بخواهیم بسنجیم، اکثر معشوقههای این چنینی، باید جلسات متعدد رواندرمانی را سپری کنند تا معالخیر انسان سالمی شوند. در همین بیت، استفاده از واژهٔ «افسانه» هنرمندانه و چندپهلو بوده و ایهام قشنگی اتفاق افتاده است. این ایهام و پرسونیفیکاسیون دیگری که بخشیدن هیئت انسانی به خواب نیز است، زیبایی این بیت را چند برابر کرده است. دوباره مفهوم جدی نگرفتن افسانه توسط خواب که افسانه هم میتواند یک انسان و اسم یک کاراکتر دختر باشد، و هم افسانه که معادل قصه است و با خواب و خوابیدن نیز مناسبت تنگاتنگ و عمیقی دارد.
بیت معروفی از فرخی یزدی است که مناسبت افسانه و خواب را به زیبایی بیان کرده است. میگوید که: «غرق خون بود و نمیمرد ز حسرت فرهاد/ خواندم افسانة شیرین و به خوابش کردم»
در بیتهای بعدی، این ادعا که افسانه میتواند اسم یک کاراکتر دختر در شعر نیز باشد، بسیار محتملتر و ملموستر میشود. وقتی از آتشفشان بین سر و جنگل نموکرده بر روی سر سخن میگوید. اینها اشاراتی به زنانهگی یک کاراکتر دارد؛ چون در اساطیر کهن، زمین خاصیت مادینهگی دارد. شاعر به گونهٔ هنرمندانه از زمین بحث نکرده بلکه از ملازمات زمین و چیزهایی که در زمین هستند، مثل جنگ و آتشفشان، استفاده کرده است.
موضوع دوم، انتخاب آگاهانهٔ این مسایل برای بیان رهایی است. زنی که در این شعر است، هرچند زخم دیده است، اما بسیار زن به آگاهی رسیده و رهایی یافتهای است؛ زنی که از نظر فکری و فرهنگی کاملاً امروزی و مدرن است. زیرا جنگل میتواند نماد رهایی و بیقید و شرط بودن باشد و ذهن مخاطب را به طرف موی رهای یک زن نیز میبرد.
آتشفشان که به گمان بنده ذکر ظرف و ارادهٔ مظروف است، نیز در همین راستا قرار میگیرد. زنی که مویش مثل جنگل رها وآزاد است و با باد میوزد و میرقصد، افکار آتشین و آتشفشانی دارد. آتشفشان را نیز میتوان به دو معنی به کار برد. نخست: فکر آتشفشانی؛ یعنی افکار انقلابی و آزادیبخش. دوم: یک ذهن در حال منفجر شدن از فشارهای روانی که بر یک زن و بر یک انسان در زندهگی مدرن و روزمره تحمیل میشود. هرچند به علتهای بنیادین این رنج، در این شعر، اشارات مستقیمی صورت نگرفته است.
بیابان بودن قلب در مصرع دوم این بیت نیز نگاه جدید است. قلبی که از تنهایی شبیه بیابان خالی از حضور انسان است و دیگر اینکه قلبش بسیار بزرگ و پهناور است و در قلبش، برای تعداد زیادی از آدمها جا وجود دارد. این بیت از نظر تکنیکی زیبا و قدرتمند است؛ چون شاعر، علاوه بر اینًکه از جنگل، بیابان و آتشفشان بهعنوان سمبولهایی برای بیان وضعیت و شناساندن روح خویش استفاده کرده، میان این تکههایی از طبیعت در شعر پیوند و مناسبت نیز ایجاد کرده است. مناسبت صحرا و خانه نیز در این بیت خوش افتاده است.
اینجا یک خوانش دیگر نیز از این بیت محتمل میشود و آن اینکه دختری که تمایل به صحرا و آزادی آن داشته، بخشی از جود و بدنش، تبدیل به صحرای بیپایانی شده است. برای همین طبیعی است که خانه را جدی نگیرد؛ خانهای که برای زن افغانستانی علیرغم باقی سرزمینهای دیگر، در خیلی از موارد نشانهٔ ترس، عدم امنیت و یا در بهترین حالت، نشانهٔ محدود و مقید بودن است. در بیت سوم نیز با له کردن بغض در مشت و کوبیدن آن بر دیوار، استعارهٔ جدیدی به کار رفته است. البته شاعر به خوبی توانسته است جدال با بغض و کنار گذاشتن گذشته را با ارایهٔ چنین تصویر، عینی و ملموس بسازد.
در مصرع دوم این بیت، شاعر از نظر زبانی و انتخاب کلمات مناسب برای بیان هدفش، دچار اندکی ضعف شده است؛ زیرا کسی که بغض را میان مشت له کرده و بر دیوار کوبیده باشد، دیگر به هیچ شانهای برای گریه کردن تکیه نمیکند. به عبارتی، منظور بنده این است که در عبارت «هر شانه را جدی نمیگیرد»، «هر» مناسب نیست و ذهن مخاطب را به مفهوم دیگری میبرد. اگر به جای «هر»، شاعر میتوانست واژهٔ «هیچ» یا «هرگز» را استفاده کند، در آن صورت پیوند محتوایی این مصرع، با مصرع قبلیاش، بیشتر حفظ میشد. حالا از این مصرع این گونه برداشت مفهومی میشود که کسی که بغضش را له کرده و به دیوار کوبیده است، دیگر به هرشانهای که از راه میرسد، اعتماد نمیکند؛ به عبارت بهتر، اعتماد میکند، اما نه به هر شانهای. چنین پنداری نیز بد نیست ولی پیوندش ممکن است با بند یا مصرع قبلی ضعیف باشد.
در بیت بعدی شاعر از استعارهٔ «ببر مجروح» برای بیان وضعیت زنانگی استفاده کرده است. استفادهٔ خوب و جدید که هم نشان قدرتمندی است و هم نشان آسیبدیدهگی؛ اما ببر مجروح خونی را که به صورت ماهانه از بدنش جاری میشود، برایش اهمیت نمیدهد؛ زیرا او قوی و محکم است. به باور بنده، این ساخته و پرداخته از ببر و پریود برای خواننده بسیار جالب و هنرمندانه است. ابراهیم امینی نیز هرچند در یکی از شعرهایش، مناسبتی بین پلنگ و عادات ماهانه ایجاد کرده بود، ولی استفادهٔ امینی بیشتر جنبهٔ اروتیک داشت. آن بیت چنین بود «پلنگ له شدهٔ کمپل تو باشم و سخت/ به روی عادت ماهانهٔ تو توپ کنم» در این بیت، شاعر برخلاف ذهنیتهای مردسالارانه که پریود را بیشتر یک عامل ضعف میدانند و یا بسیاری زنان حتی پنهان و انکارش میکنند، نه پنهان میکند و نه عامل ضعف میداند؛ بلکه نشان میدهد که زنِ رهایی یافتهٔ ذهن او با آنکه خون جاری ماهانه دارد، اما آن خون را جدی نمیگیرد.
در آغاز شعر بیان شد که در شعر خانم آفشید، از دل پرداختن به فرم و تکنیک رنج انسان روزگار او نیز آشکار میشود. در بیت آخر این غزل، شاعر ضمیر غایب سومشخص را رها کرده و ضمیر اولشخص را میگذارد. یک حرکت سریع برای بیان تمام رنجهای مشترکی که زنان تجربه میکنند؛ رنجی که دنیا و مافیهای آن بارها به تمامش خندیده اند و هیچوقت جدی گرفته نشدهاند. در آخر، شاعر مخاطب را نیز با این پرسش که «چرا دنیا حرف دیوانه را جدی نمیگیرد؟» تنها میگذارد.

