
دقیقاً به یاد دارم که برای پیدا کردن این کتاب چه اندازه تقلا کرده بودم. شاید برای دیگران یافتن آن کار دشواری نبود، اما دست روزگار این کتاب را برای من کمیاب کرده بود. کتابفروشیهای آنلاین و کتابخانههای بسیاری را جستوجو کردم، اما خبری از کتاب نبود که نبود. تنها نام آن در ذهن و بر زبانم جاری بود و گاه در میان رقص لباسها و لابهلای موها و خیالبافیهایم از آن یاد میکردم.
در یکی از همان روزهای خسته و در میان گفتوگوهای صمیمانه با یکی از دوستانم، تصمیم گرفتیم مطالعهای مشترک داشته باشیم. به طور اتفاقی سخن از همین کتاب به میان آمد و خوشبختانه نسخهای از آن نصیبم شد. آن لحظه چنان خوشحال بودم که گویی در پوست خود نمیگنجیدم. بعدها دریافتم که ارزش این کتاب بسیار فراتر از آن چیزی بود که تصور میکردم و به همین سبب آن را با اشتیاق فراوان خواندم.
غروبهای خزانی و رنگهای آتشینی که از پس کوههای پغمان سر برمیآوردند، همواره اندیشههای فلسفی را در ذهن آدمی بیدار میکنند. جالب آنکه آغاز هر بخش این کتاب نیز با توصیفی از همین غروبهای پغمان همراه است؛ توصیفهایی که حالوهوایی شاعرانه و نوستالژیک به اثر بخشیدهاند.
رمان «چارگِردِ قلا گشتم، پایزیبِ طلا یافتم» یکی از آثار برجستهٔ رهنورد زریاب است. گرچه امروز این نویسندهٔ نامدار زبان فارسی را در میان خود نداریم، اما آثاری چون این رمان همچنان در ذهن و قلب خوانندهگان زندهاند و نفس میکشند.
این رمان در ده بخش و ۲۹۲ صفحه نوشته شده و روایتگر زندهگی، قصهها و جهان ذهنی گروهی از نوجوانان کابل کهنه است. در کنار این روایت، داستانی دیگر نیز در فضای مسکو شکل میگیرد و همین رفتوآمد میان دو فضا، به اثر رنگ و بویی ویژه میبخشد.
در بخش کابل، هفت نوجوان هر روز بر بام خانهٔ حاجی نعیم گرد هم میآیند؛ جایی که آن را میتوان یکی از مهمترین صحنههای رمان دانست. آنان از گذشته و آینده سخن میگویند، از افسانهها و حکایتهای کهن یاد میکنند و ساعتها در دنیای خیال و روایت غرق میشوند. گاهی از پهلوان سهراب سخن میرانند و گاهی از وفاداری دو سگی که پس از مرگ صاحب خود نیز دست از همراهی و وفاداری برنمیدارند. گاه نیز ترانهٔ «چارگِردِ قلا گشتم، پایزیبِ طلا یافتم» را با هم زمزمه میکنند.
در این میان، دُردانه، دختر کوچک حاجی نعیم، نیز حضوری دوستداشتنی دارد. او گاهی حکیمان زمانه را میزند و میگوید: «بخوانید و خاموش نشوید.» و گاهی با شیطنت کودکانه میپرسد: «تا حال نرفتید؟ چرا نرفتید؟»
حکیمان زمانه از قصر پادشاهان، از یوسف زیباروی، از موسی و آدم، از کرامات شهدا و از مسجد پلخشتی سخن میگویند. در خلال این روایتها، افسانهها، حکایتهای دینی و خاطرههای مردمی نیز بازگو میشوند؛ از جمله داستان آدم که به روایت آنان سالها در فراق بهشت گریست و مدتها از حوا دور ماند.
بخش دیگری از رمان به زندهگی جوانی افغانستانی در مسکو میپردازد. جوانی که به سبب غربت و دشواریهای زندهگی از خانوادهاش دور افتاده است. او در آن دیار شیفتهٔ دختری گلفروش به نام گالیا میشود. گالیا به خواست خودش نام «زلیخا» را برای خود برمیگزیند و از آن پس با این نام در ذهن راوی حضور مییابد.
آن دو در میان برفهای پایانناپذیر مسکو، زیر آسمانی که همیشه ابری است و زمینی که با سپیدی برف پوشیده و در میان انبوه جنگلهای هراسانگیز قدم میزنند و به قول خودشان «هرزهگردی» میکنند. گالیا گاهی با آن موهای طلایی و چشمهای آبیاش، از رنجهای زندهگیاش میگوید و از برادرش سرگی یاد میکند که در جنگ افغانستان کشته شده است. یاد او اشک را بر چشمانش میآورد و اندوهی عمیق بر فضای داستان مینشاند.
در ادامه، از افغانستان نیز سخن به میان میآید؛ از کوهها، دریاها و طبیعت زیبای آن. اما این سرزمین در ذهن گالیا سرزمینی دور و ناشناخته است؛ جایی که تصویر روشنی از آن ندارد. سرانجام، گالیا همراه خانوادهاش برای یافتن زندهگی بهتر راهی هانگکانگ میشود و همانجا داستان عشق جوان افغانستانی نیز به پایان میرسد.
این رمان در کنار روایت داستانی خود، لایههای تاریخی، اجتماعی، فرهنگی و عرفانی فراوانی دارد و در برخی بخشها میتوان رگههایی از رئالیسم جادویی را نیز در آن مشاهده کرد. زریاب با نثری روان و شاعرانه، خواننده را به درون جهان داستان میکشاند و او را به اندیشیدن وا میدارد.
و به طور واضح دیده میشود که نویسنده میخواهد خواننده را به سوی کابل قدیم و به دهههای چهل و پنچاه و گاهی هم به سوی پایتخت زخمی و نیمهجان سوق بدهد و دلتنگترش بسازد.
نکتهٔ جالب دیگر این است که نام کتاب از یکی از ترانههای قدیمی کابل گرفته شده است؛ ترانهای که بارها در متن کتاب توسط شخصیتهای مختلف خوانده و زمزمه میشود و به یکی از عناصر هویتبخش اثر تبدیل شده است.
در برخی بخشهای کتاب از عمر خیام و رباعی مشهور او نیز یاد میشود:
«ما لعبتگانیم و فلک لعبتباز
از روی حقیقتی نه از روی مجاز
یک چند در این بساط بازی کردیم
رفتیم به صندوق عدم یکیک باز.»
همچنین در جایی دیگر به یکی از اندیشههای مشهور منسوب به خیام اشاره میشود؛ اینکه جهان همانند کتابی است که آغاز و پایان آن ناپیداست.

