Ph 15

تصویر بازسازی‌شده از فضای کوهستان‌های افغانستان و روایت رنجِ جنگ؛ طراحی توسط Google Gemini


Woman Profile
فریده مددی
نویسنده

شاید عشق همان حس عجیبی است که در آن قلب‌های‌مان را به‌هم می‌بازیم؛ بی‌قرار می‌شویم. دل‌جان شبیه آفتابی بود که بر زنده‌گی خاموش صادق تابیده بود و او را به این باور رسانده بود که گاهی، یک نفر می‌تواند به اندازهٔ هزار نفر ارزش داشته باشد.

صادق دستش را گرفت و بوسید و دل‌جان با لبخند گفت خدا هم به عشق‌شان لبیک گفته است و صادق آرام پاسخ داد که شکرگزار بودن اوست، و آن شب، آغاز عشقی شد که گمان می‌کردند بی‌پایان است.

اما عشق همیشه ساده نیست؛ گاهی آدم میان عشق و وطن گیر می‌ماند و شاید هیچ عشقی بالاتر از عشق به وطن نباشد. یک سال از ازدواج شان گذشته بود و در خانهٔ کوچک‌شان خود را خوشبخت‌تر از آن می‌دانستند که حتی فکرش را می‌کردند، تا این‌که زنده‌گی در افغانستان روی دیگرش را نشان داد؛ سایهٔ جنگ افتاد، شوروی حمله کرد و پنجشیر، قلب تپندهٔ مقاومت، درگیر شعله‌های نخستین تجاوز شد.

خبرهای خون‌بار، پیکر شهدا و داغ هم‌محلی‌ها، صادق را از پا انداخت و سرانجام، دیدن پایمال‌شدن عزت مردمش چون خنجری بر قلبش نشست. بی‌مقدمه نزد پدر رفت و از رفتنش گفت و پدر، پس از سکوتی غم‌آلود، تنها گفت: «اگر می‌روی، برای خدا و وطن برو.»

صادق همان روز به جبههٔ پنجشیر پیوست، کنار پسرهای کاکاهایش، در دل کوه‌ها و دره‌هایی که صدای فیر و فریاد با سوگند جوانانی درهم می‌آمیخت که عشق را فدای خاک کرده بودند.

دل‌جان با نبودنش روبه‌رو شد؛ نه می‌توانست گریه کند و نه بخندد، فقط میان امید و ترس معلق ماند، تا روزی که در حال نماز، صدای آمدنش را شنید و با دیدنش جان تازه گرفت. نتوانست نزد خانواده‌اش او را در آغوش بکشد اما روحش بارها او را در بر گرفت.

در خلوت، دل‌جان از نگرانی گفت و صادق دلداری داد تا این‌که او صادق را به طلایی پیچیده در پارچهٔ خامک‌دوزی‌شده تشبیه کرد؛ گران‌بها و آسیب‌پذیر. اما صادق تنها لبخند زد و همان شب اعلان کرد که پذیرفته است رو در رو با روس‌ها بجنگد.

نگاه دل‌جان به پدری دوخته شد که راضی نبود اما مانع هم نشد و مادر و خواهر با اشک بدرقه‌اش کردند، با حس سنگین راهی‌کردن عزیزی به‌سوی جنگ.
خبر شهادت پسر کاکایش رسید و بعد، خبر شهادت صادق. آسمان انگار به سوگ نشست، دنیا تاریک شد و پدر با زحمت فراوان پیکرش را از کوه پایین آورد و در حصارک، زیر درختان، به خاک سپردند، بی‌آن‌که دل‌جان حتی جنازه‌اش را ببیند.

دل‌جان با اشک، او را در کوه‌ها و دره‌ها صدا زد؛ از هندوکش تا بامیان و نورستان. از عشقی گفت که به بهای آزادی وطن، وطنی را در دل او ویران کرده بود و با زمزمهٔ «شهادتت مبارک» سوگش را فریاد زد.

پس از آن، «خان‌صاحب» هفت شبانه‌روز لب به غذا نزد، مادر هر روز را با دعا و ناله آغاز کرد و دل‌جان، با دلی پر از زخم، هرگز ازدواج نکرد؛ با خاطرهٔ صادق نفس کشید و با غم نبودنش پیر شد، تا در سال‌های آخر عمرش، وقتی بیماری تنش را شکست، گفت خواب صادق را دیده که آمده و گفته است وقتش رسیده تا به من ملحق شوی.

و صبح همان روز آرام جان سپرد؛ چرا که گاهی آنانی که در جنگ می‌میرند، رستگار می‌شوند و آنانی که زنده می‌مانند، با داغی تا ابد، بازمانده‌گان همیشه‌گی جنگ‌اند.

Gandominسایر مطالب

Avatar for Gandomin

جایی برای دیدن افغانستان از زاویهٔ تجربه‌های شخصی و اجتماعی؛ رسانه‌ای برای تبدیل زیستن به روایت و آگاهی جمعی.

دیدگاه وجود ندارد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *