
شب گذشته تا ناوقت نشستم و در نور اندک تلفن، «روشنای خاکستر» را آنقدر خواندم تا تمام شد. در گروه «ادبیات جهانی»، قرار بود این کتاب را در طول دو هفته بخوانیم؛ اما من نمیتوانستم مطالعهاش را چهارده روز کش بدهم و هر روز، آرامآرام، با این حجم از تلخی و واقعیت زندهگی زنان روبهرو شوم. بهاندازهٔ کافی بیرون از کتاب تجربهاش میکنم، دربارهاش میدانم و هر روز به شکلی متفاوت با این داستانها چشمدرچشم میشوم؛ برای همین، در دو نیمروز خواندنش را تمام کردم و کتاب را بستم.
اما وقتی آخرین خط را خواندم، حس نکردم کتاب تمام شده باشد. داستان هنوز ادامه دارد و قرار هم نیست قصههای تلخ زهرا و زهراهای دیگر در این سرزمین، به این سادهگیها پایان پیدا کند.
همین چند روز پیش بود که با فریادهای زنی از خواب بیدار شدم. صدای زن ناشناسی از جایی میآمد که میگفت: «ایلایم کو… نزن…» وقتی از کتکخوردن زهرا و درندهگی سلطان، شوهرش، میخواندم، آن صدا دوباره در ذهنم زنده میشد؛ صدایی که نمیدانستم از کدام زندان زناشویی میآید و چطور آدمهای اطرافش راضی شدهاند در برابر این همه ستم سکوت کنند.
در هر بار لتوکوب زهرا، بغض گلویم را میفشرد و حالم از این سرزمین و از نرینهگیِ جاری در آن بههم میخورد. با خودم میگفتم: کدام تحول؟ کدام پیشرفت؟ کدام عبور از گذشته؟ کدام برابری؟ ما عادت کردهایم به تصور خوشایند حرکت و تغییر؛ اما حقیقت این است که تاریخ و گذشته در اینجا مدام تکرار میشود. من در این خاک، در این زندهگی، فاصلهٔ چندانی میان دیروز و امروز نمیبینم.
من تفاوت چندانی میان طالبان و ذهنیت طالبانیِ رایج در این سالها ندیدهام. آن زمان هم بهخاطر «آبرو» دختر میکشتند، حالا هم. آن زمان هم زن نمیتوانست از خشونت خانوادهگی و شکنجهٔ شوهر نجات پیدا کند، حالا هم. آن زمان هم حرفزدن از چرخهٔ طبیعی بدن زن شرم و بیحیایی شمرده میشد، حالا هم. آن زمان هم زن نمیتوانست به فرزندآوری مداوم و رابطهٔ اجباری «نه» بگوید، حالا هم. آن زمان هم زن وسیلهای برای فروکش شهوت بود، حالا هم.
این جماعت هنوز هم نمیتوانند نام خواهر خود را بگویند؛ چون سلسلهٔ ننگشمردن زن همچنان ادامه دارد. هنوز میگویند برای حفظ آبروی خانواده باید مشت، تحقیر و خیانت را تحمل کرد. هنوز هم بسیاری از مردها حق دارند دست روی خواهر، مادر یا همسرشان بلند کنند و اسمش را «غیرت» بگذارند. در «روشنای خاکستر» هم وقتی خانوادهٔ زهرا از وضعیتش در خانهٔ شوهر شکایت کردند، سلطان او را لتوکوب کرد و بعد پدرشوهرش گفت: «دیدی ما هم غیرت داریم؟» غیرت این جماعت در زورگویی و شکنجهٔ زن است؛ در اینکه ثابت کنند میتوانند تو را خاموش و مطیع نگه دارند.
به قول زهرا: «این دنیا جای خوبی نیست برای من، برای تو و برای همهٔ دختران عالم.» و واقعاً چرا نیست؟ کاش به وجدان این آدمها بر بخورد و بفهمند چه کسانی دنیا را برای زنان به جایی چنین زشت و بیرحم تبدیل کردهاند.
شاید تلخترین بخش کتاب برای من این بود که هیچچیزش دور از ذهن یا اغراقآمیز بهنظر نمیرسید. زن در افغانستان، هنگام خواندن میبیند که «روشنای خاکستر» فاصلهای با زندهگی واقعی خودش ندارد. همهچیزش آشناست؛ آنقدر آشنا که آدم حس میکند تجربههای خودش را نوشتهاند.
در عین نوشتن همین خطهای خشمگین و پر از انزجار، درِ خانه تکتک شد و همسایهٔ کناری از مادرم چیزی خواست. حواسم رفت سمت دختران جوان این خانواده و فکر کردم چطور حتی اختیار لباسخریدن به سلیقهٔ خودشان را هم از آنها گرفتهاند؛ پنج یا شش دختری که فقط یکیشان، بهخاطر سن کم، هنوز به مکتب میرود و باقی حتی اجازه ندارند برای خرید وسایل شخصیشان از خانه بیرون شوند. بارها در گفتوگوی مادر با خواهرانم شنیدهام که پسر این خانواده اجازه نمیدهد خواهرهایش «تا پایین بلاک» بروند؛ چون به غیرتش بر میخورد که خواهرهایش رنگ بیرون را ببینند. این همسایهٔ ما طالب نیست و هیچ نزدیکیای هم با این گروه ندارد.
در منزل بالایی آپارتمان ما هم زنانی زندهگی میکنند با فرزندان بسیار که من هیچوقت ندیدهام از درِ آن خانه بیرون شوند. همیشه میگویند: «مردهای ما قیدگیر هستن و بیرون رفتن زن ره خوش ندارن.» آنها هم طالب نیستند و هیچ نسبتی با طالبان ندارند.
کودکیام را که به یاد میآورم، سفری با مادر به پاکستان داشتیم. در پشاور، چند روزی مهمان یکی از دوستان پدر شدیم؛ خانوادهای پشتون که تازهعروسی آورده بودند. هنگام غذاخوردن، عروس با شال بزرگی صورتش را میپوشاند و غذا میخورد. ما فقط یکبار موفق شدیم صورتش را ببینیم؛ چون در آن خانه رسم نبود زن جوان با صورت باز راه برود. آن روز از قفس تنگ او در خانهٔ خودش، دلم گرفت و بعدها به مادر گفتم که دیگر دلم نمیخواهد به آن گورستان صورتها بروم. آن خانواده هم طالب نبودند و هیچ نزدیکیای با طالبان نداشتند.
در اطراف من، زندهگی من و تمام آدمهای این سرزمین، شکلی از ذهنیت طالبانی وجود دارد. حالا هرچه دقیقتر میشوم، میبینم مشکل فقط طالبهای بیرون نیستند؛ طالبهای درون هم هستند. ذهنیتی که نهتنها اعتراضی به این وضعیت ندارد، بلکه از بودن در آن احساس رضایت هم میکند.
تنها چیزی که میتوانم بگویم این است که آوردن فرزند، آن هم دختر، در این سرزمین غیرتزده و آبروپرست، شبیه امضاکردن سند رنج و دربند کشیدن دایمی اوست.

