Ph 9 1200x500

روشنای خاکستر؛ روایت آشنا

شب گذشته تا ناوقت نشستم و در نور اندک تلفن، «روشنای خاکستر» را آن‌قدر خواندم تا تمام شد. در گروه «ادبیات جهانی»، قرار بود این کتاب را در طول دو هفته بخوانیم؛ اما من نمی‌توانستم مطالعه‌اش را چهارده روز کش بدهم و هر روز، آرام‌آرام، با این حجم از تلخی و واقعیت زنده‌گی زنان روبه‌رو شوم. به‌اندازهٔ کافی بیرون از کتاب تجربه‌اش می‌کنم، درباره‌اش می‌دانم و هر روز به شکلی متفاوت با این داستان‌ها چشم‌درچشم می‌شوم؛ برای همین، در دو نیم‌روز خواندنش را تمام کردم و کتاب را بستم. ... ادامه مطلب
جیغ | توسط ادوارد مونک

مواجهه با «جیغ»

هفتهٔ گذشته، برای پیاده‌روی، به‌سوی کوه‌ها و درخت‌ها رفته بودیم. هر قدر که می‌رفتیم و قدم ‌می‌زدیم و به کوه‌ها و درخت‌ها و ما‌هتاب، نزدیک‌تر می‌شدیم، یک قسم‌هایی، من از جهان خودم دورتر می‌شدم و به جهان دیگری نزدیک‌تر می‌شدم. آسمان هنوز کاملاً روشن و خورشیدی نشده بود و لایه‌های درخشان شب، باقی‌ مانده بودند. در حالت عادی و در نگاه معمولی، آسمان آن روز بیشتر شبیه «شب‌های پرستاره» بود و می‌بایست در آن لحظه، ذهناً به آسمان شب پرستاره می‌رسیدم. اما نه، آسمان شب پرستاره از مقابل چشم‌هایم محو شده بود و لایه‌هایی از نقاشی «جیغ»، در آسمان آن روز، در مقابلم ظاهر شده بود. دست خودم نبود، من هم نمی‌خواستم آن لحظه را نیز مضطرب باشم و بترسم، اما چه کار کنم دیگر، باز من بودم و «جیغ». ... ادامه مطلب